سيره و صفات پيامبر اعظم

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

     
    برخى از دانشمندان مى‏گويند: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به درگاه خداوند بسيار تضرع و زارى مى‏نمود. هميشه از خداوند مى‏خواست كه به او ادب نيكو و اخلاق خوب عطا كند و در دعايش مى‏فرمود:
    «اللّهم حسّن خلقى و خلقى، اللّهم جنّبنى منكرات الاخلاق؛ بارالها، ظاهر و اخلاقم را نيكو گردان؛ بارالها، اخلاق زشت را از من دور كن.»
    خداوند دعاى او را اجابت نمود و قرآن را بر او نازل فرمود و به وسيله آن، به او ادب آموخت و اخلاقش را، اخلاق قرآنى نمود و به آن حضرت دستورات اخلاقى داد، مانند:
    «خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ‏[1]؛ آنها را ببخش و به انجام اعمال نيك دعوت كن و از جاهلان دورى كن.»
    «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى‏ وَ يَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ‏[2]؛ خداوند به عدل، نيكى كردن و بخشش به نزديكان دستور مى‏دهد و از زشتى‏ها و منكرات و ظلم و ستم نهى مى‏كند.»
    «وَ اصْبِرْ عَلى‏ ما أَصابَكَ‏[3]؛ در برابر مصيبت‏ها صبور باش.»
    «فَاعْفُ عَنْهُمْ وَ اصْفَحْ‏[4]؛ از آنها درگذر و ببخش.»
    «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ‏[5]؛ بدى را با نيكى جواب بده.»
    و آيات ديگرى مانند اين آيات.
    سپس خداوند ظاهر و باطن آن حضرت را كامل نمود و فرمود:
    «وَ إِنَّكَ لَعَلى‏ خُلُقٍ عَظِيمٍ‏[6]؛ بى‏شك، تو داراى اخلاق بزرگى هستى.» پس‏
    ______________________________ (1). اعراف/ 199.
    (2). نحل/ 90.
    (3). مائده/ 13.
    (4). مائده/ 13.
    (5). فصلت/ 34.
    (6). اعراف/ 199.
     
    ببين كه چگونه خداوند اخلاق نيكو به ايشان عطا مى‏كند و سپس او را ستايش مى‏كند و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز اينها را به مردم بيان مى‏كند، چون خداوند اخلاق نيكو را دوست دارد و از اخلاق زشت دورى مى‏كند.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در اين‏باره فرموده است: «بعثت لاتمم مكارم الاخلاق‏[7]؛ من براى كامل كردن ارزشهاى اخلاقى، مبعوث شده‏ام.»
    بنابراين، پيامبر بسيار مردم را به كامل نمودن اخلاق نيك، دعوت مى‏كرد.
    صبر و عفو پيامبر
    صبر، بردبارى، تحمل سختى‏ها، بخشش در هنگامه قدرتمندى، صبر در برابر ناگوارى‏ها؛ صفاتى است كه خداوند متعال به پيامبرش آموخته است. خداوند در اين‏باره به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏فرمايد: «خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ‏[8]؛ ديگران را ببخش و مردم را به انجام كارهاى نيك دعوت كن و از جاهلان دورى گزين.»
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، در مقابل ياوه‏گويى‏هاى انسانهاى نادان و در مقابل اذيت و آزار آنها، كارى جز صبر و بردبارى پيشه نكرد؛ و در اين راه هيچ‏گاه دچار لغزش نشد، تا آثار خوب آن را ديد.
    قاضى عياض در كتاب شفاء مى‏گويد: در جنگ احد، دندان‏هاى جلويى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شكست و صورتش شكاف برداشت. اصحاب شديدا ناراحت شدند و گفتند كه، آنها را نفرين نمايد.
    ايشان فرمود: من نفرين‏كننده مبعوث نشده‏ام، بلكه براى دعوت مردم‏
    ______________________________ (1). مكارم اخلاق، ص 8.
    (2). اعراف/ 199.
     
    به حق مبعوث شده‏ام و دليل رحمت بر ايشان هستم. بارالها، قومم را هدايت كن؛ چرا كه آنها آگاه نيستند.[9]
    بعد از اين عمل پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، عمر به ايشان گفت: اى رسول خدا، پدر و مادرم فدايت. نوح عليه السّلام در حق قوم خود نفرين كرد و فرمود: «رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرِينَ دَيَّاراً[10]؛ پروردگارا، هيچ‏يك از كافران را بر روى زمين زنده مگذار.»
    اگر نفرين كنى، همه ما نابود مى‏شويم و در حالى كه پشتت و صورتت زخمى شده و دندانت شكسته است، باز هم در حق اين مردم دعا مى‏كنى![11]
    قاضى عياض مى‏گويد: در گفتار و رفتار دقت كنيد و ببينيد كه درجات كامل نيكوكارى، فضل، اخلاق نيكو، كرامت نفس، صبر و بردبارى پيامبر چقدر است؛ تا جايى كه ايشان فقط به صبر و سكوت اكتفاء نمى‏كند، بلكه نسبت به آنها شفقت و مهربانى مى‏نمايد و براى آنها دعا مى‏كند و شفاعت مى‏نمايد؛ آنها را قوم خود ياد مى‏كند و عذر آنها را نادانى‏شان مى‏داند و مى‏فرمايد: آنها آگاه نيستند.[12]
    انس بن مالك گفت: من همراه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بودم، در حالى كه ايشان عبايى با حاشيه زبرى به دوش داشت. يك نفر باديه‏نشين نزد حضرت آمد و عباى ايشان را طورى كشيد كه اثر خراشيدگى آن بر روى گردن مبارك ايشان ديده شد و سپس در كمال گستاخى گفت: اى محمد! از اين‏
    ______________________________ (1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 105.
    (2). نوح/ 26.
    (3). تفسير ثعالبى، ج 2، ص 104.
    (4). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 106.
     
    اموالى كه در نزدت هست و براى خداوند است، به من بده كه اين اموال نه براى توست و نه از آن پدرت.
    پيامبر ساكت بود. باز اين مرد باديه‏نشين ادامه داد: اين اموال براى خداوند است و من بنده او هستم.
    پيامبر فرمود: آيا جراحتى را كه به من رساندى، به تو برسانم؟
    آن مرد گفت: نه‏
    ايشان فرمود: براى چه؟
    گفت: براى اين‏كه تو كار بد را با كار بد جواب نمى‏دهى.
    پيامبر خنده‏اى كرد و دستور داد كه بر روى يكى از شتران او، جو و بر روى شتر ديگرش خرما بار بزنند.[13]
    احاديثى كه پيرامون صبر و بردبارى و بخشش پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در هنگامه قدرتمندى نقل شده، بسيار زياد است. خوب است به اين مطلب اشاره كنيم كه پيامبر در مقابل آزار و اذيت‏هاى كفّار، فقط به پيروزى بر آنها در فتح مكه اكتفا كرد و علاوه بر اين، تمامى آنها را بخشيد، در حالى كه دشمنان شكى نداشتند كه پيامبر، آنان را ريشه‏كن مى‏كند و آبادى‏هاى آنان را خراب مى‏نمايد، ولى آن حضرت برخلاف انديشه آنان عمل كرد و آنها را بخشيد.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در روز فتح مكه، به مردم مكه فرمود: شما فكر مى‏كنيد كه من با شما چگونه رفتار مى‏كنم؟
    آنها گفتند: به نيكى رفتار مى‏كنى؛ چون تو برادر بزرگوار و پسر بزرگوار ما هستى.
    ______________________________ (1). همان، ص 108.
     
    ايشان فرمودند: همان چيزى را كه برادران يوسف به او گفتند:
    «لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ ...[14]؛ امروز سرزنش و توبيخى بر شما نيست.» برويد كه آزاد هستيد.[15]
    و به اين ترتيب، عده زيادى را كه قبلا ريختن خونشان را حلال اعلام كرده بود، و دستور قتلشان را داده بود، بخشيد و از گناهانشان درگذشت، مانند:
    عكرمة بن ابى جهل كه همانند پدرش، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را اذيت مى‏كرد و دشمنى مى‏نمود و براى جنگ با ايشان پول خرج مى‏كرد.[16]
    صفوان بن امية بن خلف كه دشمنى شديدى با پيامبر داشت.
    هبار بن اسود بن مطلب كه زينب، دختر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را ترسانيد و باعث شد سقط جنين كند و به همين سبب، پيامبر خون او را مباح اعلام كرد. او نزد پيامبر آمد و از كار بدش عذرخواهى كرد و گفت: اى رسول خدا، ما مشرك بوديم و خدا به وسيله تو ما را هدايت كرد و از هلاكت نجات داد، پس از جهلم درگذر كه من به گناهم معترفم.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: من تو را بخشيدم و خداوند تو را مورد لطف قرار داده؛ چون به اسلام هدايت كرده است و گناهانى كه قبل از تاريخ اسلام انجام دادى، بخشيده شده است.[17]
    وحشى، قاتل حمزه عليه السّلام، وقتى كه مسلمان شد، پيامبر به او فرمود: آيا تو وحشى هستى؟
    گفت: بله.
    ______________________________ (1). يوسف/ 92.
    (2). منتهى المطلب، ج 2، ص 937.
    (3). مستدرك حاكم، ج 3، ص 241.
    (4). اسد الغابة، ج 5، ص 54.
     
    فرمود: به من بگو كه چگونه عمويم را كشتى؟
    او جريان را تعريف كرد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شروع به گريستن كرد و فرمود: از جلويم دور شو.[18]
    عبد اللّه بن زبعرى سهمى در مكه به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ناسزا گفت و سخنان زشتى نسبت به ايشان گفت. او در روز فتح مكه فرار كرد، سپس برگشت و عذرخواهى كرد، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله عذرخواهى او را پذيرفت. يا رسول المليك إنّ لسانى‏   راتق ما فتقت إذ أنا بور إذ أبارى الشيطان فى سنن الغىّ‏   و من مال ميله ثبور آمن اللحم و العظام لربّى‏   ثمّ قلبى الشهيد أنت نذير[19]  

    «اى فرستاده خدا با زبانم مى‏خواهم چيزى را كه خراب كردم اصلاح كنم و اگر نكنم جزء خاسرانم؛ چرا كه من در گمراهى و ستمهاى آن با شيطان همراهى مى‏كنم و هركسى كه اين كار را كرده زيانكار است.
    گوشت و استخوانم به پروردگار ايمان آورد سپس قلبم بر آن شهادت داد كه تو بيم‏دهنده هستى».
    همچنين او اشعارى را براى معذرت‏خواهى بيان داشته است: انّى لمعتذر اليك من الذى‏   أسديت اذ انا فى الضلال أهيم‏ فاغفر فدى لك والداى كلاهما   زللى فانّك راحم مرحوم‏ و لقد شهدت بانّ دينك صادق‏   حقّ و انّك فى العباد جسيم‏[20]  

    «از اينكه به تو ناسزا گفتم، عذرخواهى مى‏نمايم؛ چون در گمراهى شديدى به سر مى‏بردم. پدر و مادرم به فدايت! خطاهايم را ببخش كه تو
    ______________________________ (1). تهذيب التهذيب، ج 11، ص 100.
    (2). سبل الهدى و الرشاد، ج 2، ص 251.
    (3). سبل الهدى و الرشاد، ج 2، ص 252.
     
    مهربان و رحيم هستى. شهادت مى‏دهم كه دين تو درست و به حق است و تو بنده فرزانه خداوند هستى.»
    همچنين، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از دو دشمن اصلى، هند جگرخوار و ابو سفيان، درگذشت، با اين‏كه آنها پيامبر را بسيار اذيت كرده بودند.
    هنگامى كه امير المؤمنين عليه السّلام به دستور پيامبر يكى از دشمنان جسور و گستاخ به نام نضر بن حارث را در سرزمين صفراء كشت، دختر اين مرد اين اشعار سوزناك را براى پدرش گفت: محمّد لأنت نجل نجيبة   فى قومها و الفحل فحل معرق‏ ما كان ضرّك لو مننت و ربما   منّ الفتى و هو المغيظ المحنق‏ لو كنت قابل فدية فلنأتين‏   بأعزّ ما يغلو لديك و ينفق‏ فالنّضر أقرب من أصبت وسيلة   و أحقّهم إن كان عتق يعتق‏  

    «اى محمد آيا تو پسر آن مرد عفيف هستى در قومش شجاع شجاعان.
    به تو ضرر نمى‏رسيد اگر عفو مى‏كردى و چه‏بسا كه جوانمردى در اوج غضب عضو مى‏كند. و اگر فديه مى‏خواستى ما آنچه را كه در نزد تو بسيار عزيز و گمراه است برايت مى‏آورديم. پس ما كسى از نزديكان تو را خواهيم كشت اگر كه بگويى جان در مقابل جان بايستى قصاص شود».
    هنگامى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين اشعار را شنيد، فرمود: اگر اين اشعار را قبل از اين شنيده بودم، دستور كشتن او را نمى‏دادم.[21]
    يكى از عفو و بخشش‏هاى بزرگ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين است كه هنگامى كه آن زن يهودى، پاچه گوسفند زهرآلود را به آن حضرت داد و ايشان را مسموم كرد، با اينكه خودش نيز اعتراف كرده بود، ولى پيامبر او را بخشيد.
    ______________________________ (1). السيرة النبوية، ح 2، ص 474.
     
    امام باقر عليه السّلام فرمود: آن زن يهودى را نزد پيامبر آوردند، آن حضرت پرسيد: براى چه اين كار را انجام دادى؟
    زن يهودى گفت: پيش خودم گفتم: اگر او پيامبر باشد، اين پاچه زهرآلود به او ضررى نمى‏رساند، ولى اگر حاكم باشد، مردم را از دست او راحت مى‏كنم.
    با اين حال پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آن زن را بخشيد.[22]
    بخشش و كرم پيامبر
    در بخشندگى و كرم و سخاوت كسى با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله برابرى نمى‏كند و سخاوت و كرم او را همه مى‏شناسند و مى‏دانند.
    امير المؤمنين عليه السّلام در اين‏باره فرمود: «كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اجود الناس كفّا اكرمهم عشرة من خالطه فعرفه احبّه‏[23]؛ پيامبر بخشنده‏ترين مردم بود و گرامى‏ترين مردم در معاشرت بود. هركس كه با او همنشين مى‏شد، او را مى‏شناخت و محبتش به دل او مى‏نشست.»
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «انا اديب اللّه و على اديبى، امرنى ربى بالسّخاء و البرّ و نهانى عن البخل و الجفاء و ما شى‏ء ابغض الى اللّه عزّ و جلّ من البخل و سوء الخلق و انه ليفسد العمل كما يفسد الطين العسل‏[24]؛ خداوند به من ادب آموخته و من هم به على. پروردگارم به من دستور داده كه سخاوتمند و نيكوكار باشم و مرا از بخل و ستمگرى بر حذر داشته است و هيچ چيزى در نزد خداوند متعال از بخل و بداخلاقى بدتر نيست؛ چون اين دو،
    ______________________________ (1). الكافى، ج 2، ص 108.
    (2). مكارم اخلاق، ص 17.
    (3). مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 214.
     
    اعمال نيك را فاسد مى‏كنند، همان‏طوركه گل، عسل را فاسد مى‏كند.»
    امام صادق عليه السّلام فرمود: «انّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اقبل الى الجعرانة، فقسّم فيها الاموال، و جعل الناس يسئلونه فيعطيهم حتى الجئوه الى شجرة، فاخذت برده و خدشت ظهره حتى جلوه عنها و هم يسألونه. فقال: ايّها الناس ردّوا علىّ بردى، و اللّه لو كان عندى عدد شجر تهامة نعما لقسمته بينكم، ثمّ ما الفيتمونى جبانا و لا بخيلا، ثم خرج من الجعرانة فى ذى القعدة. قال: فما رايت تلك الشجرة الّا خضراء كانّما يرشّ عليها الماء[25]؛ پيامبر براى تقسيم غنائم جنگ حنين به سوى جعرانه رفت. در آنجا مردم هرچه مى‏خواستند، آن حضرت به آنها مى‏داد، تا اين‏كه آن‏قدر ازدحام كردند و فشار آوردند كه پيامبر به درختى پناه برد. لباس روى آن حضرت را برداشتند و كمر ايشان هم دچار جراحت شد؛ با اين حال باز هم مردم فشار مى‏آوردند تا چيزى از پيامبر بگيرند. در اين هنگام آن حضرت فرمود: اى مردم، لباسم را برگردانيد. به خدا قسم! اگر در نزدم به تعداد درخت‏هاى سرزمين تهامه اموال باشد، آنها را بين شما تقسيم مى‏كنم و شما درخواهيد يافت كه من ترسو و بخيل نيستم. پس از تقسيم اموال در ماه ذيقعده ايشان از جعرانه خارج شد. بعد از اين جريان، آن درخت، هميشه سرسبز بود، گويى كه به آن آب مى‏دادند.»
    جعرانه سرزمينى بين مكه و طائف است.[26] اموال تقسيم‏شده بين مردم آن‏قدر زياد بود كه گاهى به هر نفر صد شتر مى‏رسيد.
    تاريخ‏نگاران مى‏گويند: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در هنگام بيمارى‏اش كه به فوت ايشان منتهى شد، به عمويش عباس فرمود: اى عمو جان، آيا وصيتم را
    ______________________________ (1). بحار الانوار، ج 16، ص 226.
    (2). معجم البلدان، ج 2، ص 165.
     
    مى‏پذيرى و وعده‏هاى مرا وفا مى‏كنى و قرض‏هايم را پرداخت مى‏نمايى؟
    عباس گفت: اى رسول خدا، عموى تو كهنسال و عيالمند است و تو نيز همچون نسيم، بخشش و كرم نموده‏اى. با اين حال، من در عمل كردن به وصيت شما ناتوان هستم.[27]
    شيخ أزرى مى‏گويد: كم سخى منعما فأعتق قوما   و كذا أشرف الطّباع سخاها و هبات له عقيب هبات‏   كسيول جرت إلى بطحاها  

    چه بسيار كه بخشنده‏اى قومى را ز بندگى رهايى داد و اين طبيعت شريفترين مردمان است. بخششهايى در پس بخششهاى ديگر به مانند سيل‏هايى كه در صحراها جارى مى‏شود».
    بوصيرى مى‏گويد: أكرم بخلق نبىّ زانه خلق‏   بالحسن مشتمل بالبشر مبتسم‏ كالزّهر فى ترف و البدر فى شرف‏   و البحر فى كرم و الدهر فى همم‏ كأنّه و هو فرد فى جلالته‏   فى عسكر حين تلقاه و فى حشم‏  

    «با خلق نبى نيكويى كرد و اين اخلاق او را بالاتر برد در حسن و زيبايى كه همراه يك لبخند دائمى است. مانند گل است در ميان خاك و ماه شب چهارده در شرف و دريايى از كرم درحالى‏كه روزگار ناراحت است. گويا كه او يكتاست در جلال و عظمتش و در ميان سپاهيان است و با حشم خويش هنگامى كه او را مى‏بينى».
    جابر بن عبد اللّه انصارى مى‏گويد: هرگز نشد كه از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چيزى خواسته شود و او بگويد: نه.[28]
    ______________________________ (1). مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 248.
    (2). بحار الانوار، ج 2، ص 248.
     
    روايت شده است كه: مردى نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و تقاضاى كمك نمود.
    آن حضرت فرمود: چيزى نزدم نيست، ولى از على مى‏خواهم كه اگر كسى آمد و چيزى آورد، به تو بدهد. عمر بن خطاب گفت: اى رسول خدا، خداوند كارى كه توانش را ندارى، بر تو واجب ننموده است. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ناراحت شد و آن مرد در جوابش گفت: ببخش و از خداوند صاحب عرش، از كم شدن مال نترس.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله تبسّمى نمود و آثار خوشحالى آن در صورتش آشكار شد.[29] حاشاه ان يحرم الراجى مكارمه‏   او يرجع الجار منه غير محترم‏  

    «هركسى به بخشندگى او اميد داشته باشد، مأيوس برنمى‏گردد و هر كس كه به او پناه آورد، نااميد نمى‏شود.»
    تعجب و خوشحالى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از سخن آن مرد، كه به معناى پذيرش آن است به استشهاد مولايمان امام رضا عليه السّلام نيز رسيده است. چنين كه در نامه خود به فرزندش، امام جواد عليه السّلام، بنا بر روايت صدوق از بزنطى رحمهم اللّه چنين مرقوم فرموده است:
    «يا ابا جعفر، بلغنى انّ الموالى اذا ركبت اخرجوك من الباب الصغير، فانما ذلك من بخل بهم لئلّا ينال منك احد خيرا، فاسئلك بحقّى عليك لا يكن مدخلك و مخرجك الا من الباب الكبير و اذا ركبت فليكن معك ذهب و فضّة ثم لا يسئلك احدا الّا اعطيته، و من سألك من عمومتك ان تبرّه فلا تعطه اقلّ من خمسين دينارا و الكثير اليك، و من سألك من عمّاتك فلا تعطها اقلّ من خمسة و عشرين دينارا و الكثير اليك، انّى انّما اريد ان يرفعك اللّه تعالى فانفق و لا تخش من ذى العرش اقتارا؛ اى ابو جعفر، (امام جواد) به من خبر
    ______________________________ (1). مستدرك الوسائل، ج 7، ص 235.
     
    رسيده است كه هرگاه مى‏خواهى با مركبت خارج شوى، غلامانت تو را از در كوچك بيرون مى‏برند و به خاطر بخل و خساست آنهاست، تا افراد كمترى خير و نيكى از تو ببينند. پس به حقى كه بر گردن تو دارم، از تو مى‏خواهم كه فقط از در بزرگ، خارج و داخل شوى و پول به همراهت باشد تا هركس كه از تو كمك خواست، به او بدهى و هركس از عموها از تو كمك خواستند، كمتر از پنجاه دينار به آنها مده. هركس از عمه‏هايت از تو كمك خواست، كمتر از بيست و پنج دينار به آنها مده و اگر خواستى بيشتر بدهى، اختيار با خودت هست؛ چون من با اين پند و موعظه مى‏خواهم كه خداوند مقام تو را بالا ببرد؛ پس ببخش و از خداوند صاحب عرش در مورد تنگدستى نترس.»[30]
    خصلت سخاوت و بخشندگى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به يارانش نيز سرايت كرده بود. مسعودى در مروج الذهب مى‏گويد: فقيرى مى‏خواست نزد عبيد اللّه بن عباس بن عبد المطّلب برود كه اشتباها نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و گفت: به من صدقه بده؛ تا خداوند به تو روزى دهد. به من خبر رسيده است كه عبيد اللّه بن عباس هزار درهم به فقير مى‏دهد و از او معذرت‏خواهى مى‏كند.
    پيامبر فرمود: من كجا و عبيد اللّه كجا؟
    فقير گفت: تو از نظر ثروت و حسب چه كسى هستى؟
    ايشان فرمود: هردوى آنها را دارم.
    فقير گفت: حسب انسان، جوانمردى و اعمال نيك اوست، پس هرگاه چنين شدى، داراى حسب هستى.
    ______________________________ (1). عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 12.
     
    پيامبر دو هزار درهم به او داد و از او معذرت‏خواهى كرد. فقير گفت:
    اگر تو عبيد اللّه نباشى، از او بهتر هستى و اگر عبيد اللّه باشى، امروز تو بهتر از ديروزت است.
    پيامبر، چون اين سخنان را شنيد، هزار درهم ديگر به او داد، فقير گفت: اگر تو در ميان جمعيتى هستى كه محمد صلّى اللّه عليه و آله در آن هست. آيا تو محمد صلّى اللّه عليه و آله هستى؟
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: بله.
    فقير گفت: قسم به خداوند كه درست گفتم، ولى دچار شك شده بودم، چون اين صورت زيبا و نورانى فقط از آن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و يا خاندان او است.[31]
    شجاعت و دليرى پيامبر
    در شجاعت و دليرى در مرتبه‏اى بود كه به ذهن هيچ‏كسى خطور نمى‏كرد.
    او در سخت‏ترين جنگ‏ها و صحنه‏ها حضور مى‏يافت و ثابت‏قدم و استوار جنگ مى‏كرد و هيچ‏گاه فرار نمى‏كرد و به دشمن پشت نمى‏نمود.
    فردى از براء، از يكى از اصحاب پرسيد: آيا شما در جنگ حنين فرار كرديد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را تنها گذاشتيد؟
    او گفت: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرار نكرد و با صلابت جنگيد.
    آن مرد گفت: من پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را در آن روز ديدم كه بر يابوى سفيدش سوار بود و ابو سفيان بن حارث افسار آن را گرفته بود و آن حضرت چنين رجز مى‏خواند:
    ______________________________ (1). مروج الذهب، ج، ص 161.
     
    أنا النّبىّ لا كذب‏   انا ابن عبد المطّلب‏[32]  

    «من به راستى پيامبر هستم؛ من پسر عبد المطّلب مى‏باشم.»
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بيش از همه شجاعت نشان داد.
    مسلم از قول عباس گفت: هنگامى كه كفار و مسلمانان با يكديگر مى‏جنگيدند و مسلمانان پا به فرار گذاشته بودند، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سوار بر يابو بود و به دل دشمن مى‏زد، من افسار آن را گرفته بودم و آن را مى‏كشيدم كه سرعتش كمتر شود و ابو سفيان بن حارث هم ركاب آن را گرفته بود.[33]
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله جز براى خدا خشمگين نمى‏شد و هرگاه خشمگين مى‏شد، هيچ چيزى تاب مقاومت در برابر او را نداشت.[34]
    امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: «انّا كنّا اذا اشتد حمى البأس و احمرّت الحدق اتّقينا برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله فما يكون احد اقرب الى العدوّ منه و لقد رأيتنى يوم بدر و نحن نلوذ بالنبى صلّى اللّه عليه و آله و هو اقربنا الى العدو، و كان اشدّ الناس يومئذ بأسا[35]؛ هرگاه آتش جنگ شعله‏ور مى‏شد و شدت مى‏گرفت، ما به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پناه مى‏برديم و هيچ‏كسى به اندازه او به دشمن نزديك نبود. ما در جنگ بدر، به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله پناه مى‏برديم و هيچ‏كسى به اندازه او به دشمن نزديك نبود و در آن روز، از همه سرسخت‏تر بود.»[36] طارت قلوب العدى من بأسه فرقا   فما تفرّق بين البهم و البهم‏ و من يكن برسول اللّه نصرته‏   إن تلقه الأسد فى آجامها تجم‏  

    «و قلوب دشمنان از ترس او متفرق شدند و تو نمى‏توانستى كه بين آن‏
    ______________________________ (1). السنن الكبرى، ج 15، ص 191.
    (2). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 115.
    (3). همان، ص 116.
    (4). نهج البلاغه، ج 4، ص 61.
    (5). السيرة النبوية، ج 2، ص 425.
     
    مردمان و بهايم فرق بگذارى. و هركس كه رسول خدا او را يارى كند به مانند شيرى است كه پياپى هجوم مى‏برد».
    ابى بن خلف يكى از دشمنان سرسخت و شجاع پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود، مى‏گفت: من اسبى دارم كه هر روز به او علف مى‏دهم تا چالاك شود و سوار بر آن شوم و تو را بكشم.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: بلكه من تو را خواهم كشت، ان شاء اللّه.
    هنگامى كه جنگ احد به پا شد، ابى بن خلف مى‏گفت: محمد كجاست؟ اگر او نجات يابد، من هلاك مى‏شوم.
    آن حضرت را شناخت و نزديك آمد، عده‏اى از مسلمانان آمدند تا جلوى او را بگيرند، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: او را رها كنيد، بگذاريد نزديك بيايد.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيزه حارث بن صمّة را گرفت و به سوى او هجوم آورد و نيزه را بر گردنش زد و جراحتى برداشت، او از ترس به زمين افتاد و فرياد مى‏زد: محمد مرا كشت.
    يارانش دور او را گرفتند و گفتند: چيزى نيست.
    ابى گفت: بله، اگر اين جراحت از خاندان ربيعه و مضر بود، حق با شما بود.
    در روايت ديگرى آمده است كه ابى گفت: اگر اين جراحت بر شما وارد مى‏شد، باعث مرگتان مى‏شد. چون به من نگفته بود كه تو را مى‏كشم.
    اگر بعد از اين حرفش آب دهانش را به من مى‏انداخت، مرا مى‏كشت.[37]
    برخى گفته‏اند: او در سرزمين سرف، در هنگام بازگشت به مكه،
    ______________________________ (1). بحار الانوار، ج 2، ص 27.
     
    هلاك شد. بأسه مهلك و أدنى يداه‏   منقذ الهالكين من بأساها سؤدد قارع الكواكب حتّى‏   جاوزت نيّراته جوزاها  

    «خشمش كشنده است و نزديكترين دستانش نجات‏دهنده هلاك شوندگان از خشمش مى‏باد. سرورى است كه بلندى آوازه‏اش از ستارگان گذشته و حتى از شعله‏اش از جوزاء نيز گذشته است.»
    مالك بن عوف، يكى از سران دشمن، كه قبيله هوازن را به جنگ مسلمين فرستاده بود، شكست خورد و مسلمانان اموال او را گرفتند و خانواده‏اش را اسير كردند و نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آوردند.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اموال و اسيران را به او بازگرداند و صد شتر نيز به او داد. به همين دليل بود كه او مسلمان شد و در شأن آن حضرت اين اشعار را گفت: ما ان رايت و لا سمعت بمثله‏   فى النّاس كلّهم بمثل محمّد أو فى و أعطى للجزيل اذا اجتدى‏   و متى تشاء يخبرك عمّا فى غد و اذا الكتيبة عرّدت انيايها   بالسّمهرىّ و ضرب كلّ مهنّد فكأنّه ليث على أشباله‏   وسط الهباءة خادر فى مرصد  

    «در ميان اين همه انسان‏هايى كه ديده‏ام و شنيده‏ام، هيچ‏كس مانند محمّد نيست. او بخشنده‏ترين سخاوتمندان است و هرگاه بخواهد، از آينده خبر مى‏دهد، هرگاه گروهى بخواهند با او بجنگند، همچون شيرى نسبت به كودكان، در كمين دشمن است.» اقسم باللّه و آياته‏   و المرء عمّا قال مسؤول‏ إن على بن ابى طالب‏   على التقى و البرّ مجبول‏ كان إذا الحرب مرتها القنا   و أحجمت عنها البهاليل‏  

     
    يمشى إلى القرن و فى كفّه‏   أبيض ماضى الحدّ مصقول‏ مشى العفرنا بين أشباله‏   أبرزه للقنص الغيل‏ ذاك الذى سلم فى ليلة   عليه ميكال و جبريل‏ جبريل فى ألف و ميكال فى‏   ألف و يتلوه سرافيل‏ ليلة بدر مددا أنزلوا   كأنّهم طير أبابيل‏  

    «به خداوند و آياتش قسم مى‏خورم و انسان در قبال چيزى كه مى‏گويد مسئول است، كه على بن ابى طالب در تقوا و نيكى سرآمد همه است. اگر جنگ به اوج خود مى‏رسيد و همه مردم و جنگجويان وحشت به دلشان راه مى‏افتاد، به سوى فرمانده سپاه دشمن مى‏رفت در حالى كه در دستش شمشيرى صيقل داده شده بود. به مانند آهوان كه مى‏خواهند از شير فرار كنند دشمنان اين‏گونه مى‏شوند كه همگى آنها براى شكار آماده و مهيا هستند. آن‏كسى كه در آن شب ميكائيل و جبرئيل بر او سلام كردند.
    جبرئيل با هزار فرشته و ميكائيل با هزار فرشته و در پى آنها اسرافيل با هزار فرشته آمدند. در شب جنگ بدر فرود آمدند براى امداد و كمك به مانند پرندگان ابابيل.
    شرم و حياى پيامبر
    شرم و چشم‏پوشى ناديده گرفتن كارهاى ناپسندى است كه طبيعت انسان آنها را نمى‏پسندد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در بالاترين و والاترين درجه شرم و حيا بود. خداوند در اين‏باره مى‏فرمايد: «كانَ يُؤْذِي النَّبِيَّ فَيَسْتَحْيِي مِنْكُمْ‏[38]؛ او پيامبر را آزار مى‏دهد، ولى او از شما شرم مى‏كند.»
    ______________________________ (1). احزاب/ 53.
     
    ابو سعيد خدرى مى‏گويد: «كان يؤذى النّبى فيستحيى منكم‏[39]؛ شرم و حيا مى‏كرد كه از او چيزى بخواهند و ندهد.»
    شرم و حياى ايشان از دختر پرده‏نشين بيشتر بود. هرگاه چيزى را نمى‏پسنديد و دوست نمى‏داشت، آثارش در چهره‏اش ديده مى‏شد.
    صورتى لطيف، نرم و خندان داشت. به خاطر شرم و حيا و كرامت نفس، به كسى حرف بد نمى‏زد و هرگاه شخصى به او حرف مى‏زد، نمى‏گفت: چرا اين شخص حرف بدى زده است؟ بلكه مى‏فرمود: چرا اين گروه‏ها حرف بد مى‏زنند؟ و اسم آن فرد را نمى‏آورد، تا آبرويش نرود.[40]
    درباره شرم و حياى ايشان روايت شده است: هيچ‏گاه مدتى طولانى به صورت كسى نگاه نمى‏كرد.[41] او اگر مجبور مى‏شد كه سخن ناپسندى بگويد، مستقيما نمى‏گفت، بلكه با كنايه بيان مى‏فرمود.
    اخلاق پيامبر
    امير المؤمنين عليه السّلام در مورد ادب، حسن معاشرت و اخلاق پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چنين مى‏فرمايد: «كان اجود الناس كفّا و اجود الناس صدرا، و اصدق الناس لهجة، و اوفاهم ذمّة و ألينهم عريكة، و اكرمهم عشرة، من رآه بديهة هابه، من خالطه قعرفه احبّه. يقول عنه: لم ار قبله و بعده مثله‏[42]؛ او بخشنده‏ترين، شجاع‏ترين، راستگوترين، باوفاترين، دلسوزترين و از گرامى‏ترين قبيله‏ها بود. هركس براى اولين بار او را مى‏ديد، تحت تأثير هيبت او قرار مى‏گرفت و هركس با او همنشين مى‏شد و او را مى‏شناخت، او را دوست مى‏داشت و مى‏گفت:
    ______________________________ (1). مكارم اخلاق، ص 17.
    (2). رسائل شهيد ثانى، ص 290.
    (3). مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 127.
    (4). نظم درر المسلمين، ص 56.
     
    كسى مانند آن حضرت را قبل از او نديده‏ام و بعد از او هم نخواهم ديد.»
    به خدا قسم كه شاعر چه زيبا در مورد او سروده است: فما تطاول آمال المديح الى‏   ما فيه من كرم الاخلاق و الشّيم‏ و كلّ آى أتى الرّسل الكرام بها   فانّه اتّصلت من نوره بهم‏ فانّه شمس فضل هم كواكبها   يظهرن انوارها للناس فى الظّلم‏  

    «هيچ ستايشگرى نمى‏تواند درباره اخلاق و روش پيامبر سخن بگويد؛ هر معجزه‏اى كه پيامبران ديگر توانستند انجام دهند، بر اثر اتصال به نور پيامبر اسلام است؛ چون آن حضرت خورشيد فضايل و انبياى ديگر ستارگان آن هستند كه نور او را براى مردمى كه در ظلمت هستند، آشكار مى‏كنند.»
    دانشمندان درباره اخلاق آن حضرت مى‏گويند: او با مردم انس مى‏گرفت و مردم از او متنفر نبودند، بزرگ هر قومى را گرامى مى‏داشت و او را سرپرست قوم خود قرار مى‏داد و مى‏فرمود: هرگاه بزرگى نزد شما آمد، به او احترام بگذاريد.
    مردم از بدى كردن به آنها بر حذر مى‏داشت. با نگاه تند به آنها نمى‏نگريست، اوضاع و احوال اصحاب را پى‏گيرى مى‏كرد و به‏طور مساوى در خدمت همه بود، به‏طورى كه هيچ‏كس گمان نمى‏كرد كه ديگرى در نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گرامى‏تر و والاتر است. هرگاه با كسى همنشين مى‏شد، صبر مى‏كرد كه او خودش برود. هركس از او چيزى مى‏خواست اگر داشت، به او مى‏داد وگرنه با زبان نرم عذر مى‏خواست. همه مردم از اخلاق نيك او استفاده مى‏كردند و ايشان همانند پدرى براى آنها بود و همه آنها نزد او يكسان بودند.
     
    دعوت همه را قبول مى‏كرد و هديه ديگران را مى‏پذيرفت، حتى اگر پاچه گوسفندى بود، و خوبى آنها را جبران مى‏كرد. براى خداوند خشمگين و عصبانى مى‏شد و هيچ‏گاه براى خودش عصبانى نمى‏شد.
    حق را اجرا مى‏كرد، حتى اگر به ضرر خودش يا يارانش بود.
    عده‏اى از مشركين از او خواستند كه با كمك هم، عليه گروه ديگرى از مشركين اقدام كنند اما، و با اين‏كه ياران آن حضرت كم بودند و به يك نفر هم احتياج داشت، قبول نكرد و فرمود: ما از مشركان كمك نمى‏گيريم.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هميشه خوش‏رو، خوش‏اخلاق و نرم‏خو بود و خشن، بداخلاق، درشت‏خو، ناسزاگو، عيب‏كننده و چاپلوس نبود. به چيزى كه تمايل نداشت، بى‏توجه بود و از آن نااميد نمى‏شد.
    خداوند متعال درباره ايشان فرموده است: «فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظًّا غَلِيظَ الْقَلْبِ لَانْفَضُّوا مِنْ حَوْلِكَ‏[43]؛ از پرتو رحمت خداوند در مقابل آنها نرم شدى و اگر خشن و سنگ‏دل بودى، از دور و اطراف تو پراكنده مى‏شدند.»
    همچنين فرمود: «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ‏[44]؛ بدى را با نيكى جواب بده.»
    امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: «انّ يهوديا كان له على رسول اللّه دنانير فتقاضاه، فقال له: يا يهودى، ما عندى ما اعطيك، فقال: فانّى لا افارقك يا محمد حتى تقضينى، فقال: اذا أجلس معك، فجلس معه حتّى صلّى فى ذلك الموضع الظهر و العصر و المغرب و العشاء الآخرة و الغداة و كان اصحاب رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يتهددونه و يتواعدونه، فنظر رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اليهم، فقال: ما الذى تصنعون به؟ فقالوا: يا رسول اللّه! يهودى يحبسك! فقال: لم يبعثنى‏
    ______________________________ (1). آل عمران/ 159.
    (2). فصلت/ 34.
     
    ربّى عزّ و جلّ اظلم معاهدا و لا غيره، فلمّا علا النهار قال اليهودى: اشهد ان لا اله الّا اللّه و اشهد انّ محمدا عبده و رسوله، و شطر مالى فى سبيل اللّه‏[45]؛
    يك نفر يهودى چند دينار از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله طلب داشت كه آن را تقاضا نمود. آن حضرت فرمود: اى مرد يهودى، چيزى همراهم نيست كه به تو بدهم.
    يهودى گفت: اى محمد، تو را رها نمى‏كنم تا پولم را بدهى.
    آن حضرت فرمود: من هم، همراه تو خواهم بود.
    پس پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در همان‏جا و در كنار آن مرد يهودى ماند و در همان‏جا نماز ظهر، عصر، مغرب، عشاء و صبح را خواند. تا اين‏كه عده‏اى از اصحاب ناراحت شدند و آن مرد يهودى را تهديد كردند و با او به تندى رفتار نمودند. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: اين چه رفتارى است؟!
    آنها گفتند: اى رسول خدا، اين مرد يهودى تو را در اينجا حبس كرده است.
    آن حضرت فرمود: من از طرف پروردگارم مبعوث نشده‏ام كه به يك يهودى كه زير پرچم اسلام است يا غير از او ظلم و ستم نمايم.
    هنگامى كه روز روشن شد، يهودى گفت: شهادت مى‏دهم كه معبودى جز خدا نيست و شهادت مى‏دهم كه محمد بنده و فرستاده اوست و مالم را در راه خدا بخشيدم.»
    انس بن مالك گفت: ده سال براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خدمت نمودم و در طول اين سالها حتى نشد كه به من اف بگويد و هر كارى كه انجام مى‏دادم، نمى‏گفت براى چه انجام دادى و هر كارى كه ترك مى‏كردم، نمى‏گفت‏
    ______________________________ (1). مستدرك حاكم، ج 2، ص 622.
     
    براى چه ترك كرده‏اى.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با شربتى افطار مى‏كرد و شربتى نيز در سحر مى‏خورد كه گاهى اوقات شير بود و گاهى اوقات نيز شربتى بود كه نان در آن تريد مى‏كرد.
    در يكى از شبها، افطار را آماده كردم، ولى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دير آمد. من گمان كردم كه برخى از اصحاب ايشان را دعوت كرده‏اند و من هم از اين‏رو، آن شربت را خوردم. ساعاتى بعد از عشاء پيامبر به خانه آمد. از بعضى از همراهانش پرسيدم: آيا پيامبر افطار كرده است؟ گفتند: نه.
    آن شب را با غم و غصه زيادى خوابيدم كه مبادا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به سراغ شربت برود و آن را پيدا نكند. آن شب، پيامبر گرسنه خوابيد و صبح را نيز روزه گرفت و تا اين لحظه، اصلا در آن مورد از من سؤالى نكرده است.[46]
    عايشه گفت: هيچ‏كسى خوش‏اخلاق‏تر از پيامبر نبود و هرگاه هريك از اصحاب يا خانواده آن حضرت، ايشان را دعوت مى‏كردند، قبول مى‏كرد.[47]
    جرير بن عبد اللّه مى‏گويد: از آن هنگام كه مسلمان شده‏ام، هيچ مانع يا حجابى براى ملاقات با پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نداشته‏ام و هرگاه او را ديده‏ام، متبسّم و خندان بوده است.[48]
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با اصحابش شوخى مى‏كرد و با آنها هم‏صحبت و همنشين مى‏شد و با كودكانشان مهربان بود و آنها را در كنار خود مى‏نشاند. دعوت انسان آزاده، برده، كنيز و مسكين را قبول مى‏كرد. در دورترين نقاط مدينه‏
    ______________________________ (1). مكارم الاخلاق، ص 32.
    (2). در المنثور، ج 5، ص 250.
    (3). مسند احمد، ج 4، ص 359.
     
    هم از مريضان عيادت مى‏كرد، جنازه‏ها را تشييع مى‏نمود و معذرت خواهى ديگران را قبول مى‏كرد. در خوراك و لباس بر بردگان و كنيزان برترى نداشت. هركسى كه نزد او مى‏آمد، چه انسان آزاد، برده يا كنيز، براى رفع حاجت او اقدام مى‏كرد. بداخلاق و خشن نبود. هنگام نشستن تكيه نمى‏داد. از ديگران جلوتر راه نمى‏رفت. به صورت مداوم به چهره كسى نگاه نمى‏كرد. هر نوع هديه را قبول مى‏كرد، حتى اگر جرعه‏اى شير بود. براى خداوند خشمگين مى‏شد و هيچ‏گاه براى خود خشمگين نشد.[49]
    انس گفت: هرگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله يكى از اصحاب را سه روز نمى‏ديد، جوياى حالش مى‏شد. اگر از شهر بيرون رفته بود، برايش دعا مى‏كرد و اگر در شهر بود به ديدنش مى‏رفت و اگر مريض بود، از او عيادت مى‏كرد.[50]
    روايت شده است كه هرگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سوار بر مركبى بود، اگر پياده‏اى را مى‏ديد، او را نيز سوار مى‏كرد و اگر قبول نمى‏كرد كه سوار شود، مى‏فرمود: جلو برو و در فلان محل منتظر من باش.
    همچنين روايت شده است كه عده‏اى از مردم مدينه آن حضرت و پنج نفر از اصحابش را به غذايى دعوت كردند. ايشان همراه آن پنج نفر در راه بودند كه يك نفر ديگر نيز به آنها اضافه شد. وقتى كه به مقصد رسيدند، پيامبر به نفر ششم فرمود: همين‏جا بمان! چون اين مردم تو را دعوت نكرده‏اند؛ بگذار تا من داخل بروم و اجازه تو را نيز بگيرم.[51]
    از طريق اهل سنت روايت شده است كه پيامبر در سفرى بود، دستور داد گوسفندى را بكشند. شخصى گفت: اى رسول خدا، كشتن آن با من.
    ______________________________ (1). مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 127.
    (2). مجمع الزوائد، ج 2، ص 295.
    (3). درر الاخبار، ص 152.
     
    فرد ديگرى گفت: كندن پوست آن با من.
    فرد ديگرى گفت: پختن آن با من.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: و جمع كردن هيزم آن با من.
    ديگران گفتند: اى رسول خدا، بگذاريد كه ما اين كار را انجام دهيم.
    ايشان فرمود: من مى‏دانم كه شما مى‏توانيد اين كار را انجام دهيد، ولى من دوست ندارم كه بر شما برترى داشته باشم؛ چون خداوند متعال دوست ندارد كه بنده‏اش در ميان ديگران برتر باشد. سپس آن حضرت از جاى خود بلند شد و هيزم جمع كرد.[52]
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله همراه عده‏اى از اصحاب به سفر رفته بود كه براى نماز از مركب‏هاى خود پياده شدند. اصحاب ديدند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به سوى مركب بازمى‏گردد، گفتند: اى رسول خدا، چه مى‏خواهى؟
    فرمود: مى‏خواهم عقال شترم را ببندم.
    آنها گفتند: ما اين كار را انجام مى‏دهيم.
    ايشان فرمود: هيچ‏يك از شما از ديگرى كمكى نگيرد، حتى براى گرفتن چوب مسواك.[53]
    انس بن مالك گفت: هيچ‏گاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با كسى معانقه نكرد و صورت به صورت او نگذاشت كه زودتر صورتش را كنار بكشد. با هركسى كه دست مى‏داد، دستش را زودتر از او نمى‏كشيد و با هركس كه مى‏نشست، زودتر از او از جايش بلند نمى‏شد. هيچ‏گاه در حال نشستن، زانويش را جلوتر از زانوى ديگرى قرار نمى‏داد. هركس را كه مى‏ديد، ابتدا، ايشان‏
    ______________________________ (1). سبل الهدى و الرشاد، ج 7، ص 13.
    (2). و لو فى قضمة من مسواك، المصنف، ج 3، ص 101.
     
    سلام مى‏كرد. اول، ايشان با اصحاب دست مى‏داد. هيچ‏گاه پايش را جلوى كسى دراز نكرد. به هركس كه داخل مى‏شد، احترام مى‏گذاشت.
    چه‏بسا كه روپوشش را زير آنها پهن مى‏كرد و خودش روى خاك مى‏نشست. به اصحاب احترام مى‏گذاشت و آنها را با كنيه صدا مى‏كرد.
    آنها را با محبوب‏ترين اسم‏هايشان صدا مى‏كرد. ايشان هيچ‏گاه صحبت كسى را قطع نكرد، بلكه صبر مى‏كرد تا صحبتش تمام شود.[54]
    سلمان فارسى گفت: نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رفتم، در حالى كه ايشان به متكايى تكيه داده بود. آن را به من داد و فرمود: اى سلمان، هركس كه مسلمانى نزد او آيد و از روى احترام به او متكا دهد، گناهانش بخشيده مى‏شود.
    امام صادق عليه السّلام فرمود:
    «كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يقسّم لحظاته بين اصحابه، فينظر الى ذا و ينظر الى ذا بالسوية، قال: و لم يبسط رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله رجليه بين اصحابه قطّ، و ان كان ليصافحه الرجل فما يترك رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يده من يده حتى يكون هو التارك، فلمّا فطنوا لذلك كان الرجل اذا صافحه قال بيده فنزعها من يده؛ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اوقاتش را بين اصحابش به صورت مساوى تقسيم مى‏كرد و هيچ‏گاه پايش را جلوى اصحاب دراز نمى‏كرد. هرگاه با كسى دست مى‏داد، دستش را زودتر از او نمى‏كشيد، حتى گاهى اوقات اصحاب سماجت مى‏كردند تا دست خود را نگه دارند، ولى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله باز هم كار خود را انجام مى‏داد.»[55]
    روايت شده است كه هرگاه كسى نزد ايشان مى‏نشست، در حالى كه‏
    ______________________________ (1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 122.
    (2). الكافى، ج 2، ص 671.
     
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نماز مى‏خواند، ايشان نمازش را كوتاه مى‏كرد و به سراغ آن فرد مى‏رفت تا خواسته‏اش را برآورده كند، سپس به نمازش برمى‏گشت.
    بيشتر از ديگران متبسم بود و به خاطر قرآن، موعظه و وحى كه بر او نازل مى‏شد، پاك‏ترين نفس را داشت.[56]
    روايت شده است كه خادمان مدينه، بعد از نماز صبح، ظرف‏هاى خود را كه پر از آب بود، مى‏آوردند تا پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دست در آنها كند و تبرك نمايد. گاهى اوقات هوا سرد بود، ولى آن حضرت باز هم اين كار را انجام مى‏داد.[57]
    گاهى اوقات مردم، كودكان خود را مى‏آوردند تا پيامبر براى آنها دعا كند و اسم بگذارد تا متبرك شوند و ايشان براى احترام خانواده، كودك را در دامنش مى‏گذاشت. گاهى اوقات نيز كودك ادرار مى‏كرد و خانواده‏اش بر سر او فرياد مى‏زدند، ولى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏فرمود: اين كار را نكنيد و بگذاريد كه او به راحتى ادرار كند. آن حضرت كودك را آزاد مى‏گذاشت تا ادرار كند و هنگامى كه تمام مى‏شد، براى او دعا مى‏كرد و يا اسمى برايش انتخاب مى‏كرد. اين كار پيامبر صلّى اللّه عليه و آله باعث شادى آن خانواده مى‏شد و هيچ اثرى از ناراحتى در چهره مبارك ايشان ديده نمى‏شد. هنگامى كه آنها مى‏رفتند، پيامبر لباسش را مى‏شست.[58]
    روايت شده است كه مردى داخل مسجد شد و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، با اين‏كه تنها بود، از جايش بلند شد و براى او جا باز كرد. آن مرد گفت: اى رسول خدا، جا كه وسيع است.
    ______________________________ (1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 122.
    (2). نظم درر السمطين، ص 61.
    (3). مكارم اخلاق، ص 25.
     
    ايشان فرمود: حق مسلمان بر مسلمان اين است كه هرگاه او را ديد كه مى‏خواهد بنشيند، برايش جا باز كند.[59]
    روايت شده است كه امير المؤمنين عليه السّلام در سفرى با يك يهودى همسفر شد. يهودى از آن حضرت پرسيد: اى بنده خدا، كجا مى‏روى؟
    ايشان فرمود: به كوفه مى‏روم.
    هنگامى كه به دوراهى رسيدند و بايد از هم جدا مى‏شدند، امير المؤمنين عليه السّلام باز هم به دنبال يهودى رفت. آن مرد يهودى گفت: مگر نمى‏خواستى به كوفه بروى؟
    ايشان فرمود: بله.
    او گفت: اين راه كه راه كوفه نيست.
    ايشان فرمود: اين را هم مى‏دانم.
    او گفت: پس براى چه به اين راه مى‏آيى؟
    فرمود: اين كار را به خاطر هم‏صحبتى با تو انجام دادم، كه در هنگام جدايى كمى تو را بدرقه نمايم، اين دستور پيامبر ماست.
    او گفت: آيا پيامبر شما چنين دستورى داده است؟
    فرمود: بله.
    او گفت: به خاطر اين كارهاى بزرگوارانه شماست كه مردم پيرو دين شما مى‏شوند و تو را گواه مى‏گيرم كه پيرو دين تو شدم.
    يهودى همراه امير المؤمنين عليه السّلام برگشت و هنگامى كه او را شناخت مسلمان شد.[60] اىّ نفس لا تهتدى بهداه‏   و هو من كلّ صورة مقلتاها  

    ______________________________ (1). بحار الانوار، ج 16، ص 240.
    (2). نهج السعادة، ج 7، ص 354.
     
    لا تجل فى صفات أحمد فكرا   فهى الصورة التى لن تراها ما عسى أن أقول فى ذى معال‏   علّة الكون كلّه احدها تلك نفس عزّت على اللّه قدرا   فارتضاها لنفسه و اصطفاها حاز قدسيّة العلوم و إن لم‏   يؤتها أحمد فمن يؤتاها  

    «اى جان هدايت نپذير مگر با هدايت اينان چرا كه آنها به مانند چشم هر صورت مى‏باشند. در صفات احمد هيچ تفكر نكن كه اين صورتى است كه هرگز آن را نخواهى ديد. چه مى‏توانم بگويم در كسى كه اخلاقش بالا است و هرچه بگويم يكى از علل خواهد بود. آن جانى را كه نزد خداوند عزيز است و آن را براى خود برگزيد. در تمامى علوم به حد كمال خود رسيد و اگر اين كمالات را به احمد نمى‏داد به چه كسى ديگرى مى‏خواست كه بدهد».
    دلسوزى و مهربانى پيامبر
    دلسوزى و مهربانى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى همه مردم بود. خداوند متعال مى‏فرمايد: «عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنِينَ رَؤُفٌ رَحِيمٌ‏[61]؛ رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار دارد كه شما را هدايت كند و نسبت به مؤمنين مهربان و بامحبت است.»
    همچنين، فرمود: «وَ ما أَرْسَلْناكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ‏[62]؛ ما تو را جز رحمت، براى عالميان نفرستاده‏ايم.»
    از جمله فضايل و برترى‏هاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين است كه خداوند دو اسم از اسامى خود را به او داده است: مهربان (رحيم) و دلسوز (رئوف).
    ______________________________ (1). توبه/ 28.
    (2). انبياء/ 107.
     
    روايت شده است كه مردى باديه‏نشين نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و از ايشان طلب كمك كرد. آن حضرت چيزى به او داد و فرمود: آيا به تو نيكى كردم؟
    او گفت: نه نيكى كردى و نه كار خوبى انجام دادى!
    مسلمانان خشمگين شدند و خواستند كه او را ادب كنند، ولى پيامبر رحمت و مهربانى صلّى اللّه عليه و آله، با اشاره به آنها فرمود كه خود را نگه دارند.
    سپس آن حضرت بلند شد و به منزل رفت و چيز ديگرى به او داد و فرمود: آيا به تو نيكى كردم؟
    او گفت: بله، خداوند به تو و خاندانت جزاى نيك دهد.
    ايشان فرمود: تو حرفى درباره من، در حضور اصحابم گفتى كه باعث ناراحتى آنها شد، اگر دوست دارى، نزد آنها برو و همين گفته‏ات را به آنها نيز بگو تا كدورتشان نسبت به تو برطرف گردد.
    گفت: بله، اين كار را مى‏كنم.
    آن مرد باديه‏نشين فرداى آن روز يا شب به خدمت اصحاب رفت و كدورت را از دلشان پاك كرد.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه آنجا بود، فرمود: مثل من و اين مرد همانند مثل مردى است كه شترى دارد و شترش رم كرده است. مردم به دنبال آن شتر هستند، ولى او بيشتر فرار مى‏كند و دورتر مى‏شود. صاحب شتر فرياد مى‏زند: او را رها كنيد كه من خودم بهتر از شما مى‏دانم با او چه كنم و با او مهربان‏ترم. سپس صاحب شتر پيش آن مى‏رود و از علف‏هاى زمين به او نشان مى‏دهد و او را برمى‏گرداند و مى‏خواباند و بر آن سوار مى‏شود. اگر من شما را در مقابل گستاخى آن مرد رها مى‏كردم، شما او را مى‏كشتيد،
     
    پس او داخل جهنم مى‏شد.[63]
    علاء بن حضر مى‏گويد: نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رفتم و گفتم: من به خاندانم نيكى مى‏كنم، ولى آنها به من بدى مى‏كنند؛ من صله رحم مى‏كنم، ولى آنها قطع رحم مى‏كنند. با آنها چه كنم؟
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اين آيه را خواند: «ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَ بَيْنَهُ عَداوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ‏[64]؛ بدى را به نيكوترين وجه پاسخ بده، تا دشمنان سرسخت همچون دوستان گرم و صميمى شوند.»
    علاء بن حضر مى‏گفت: من شعرى گفته‏ام كه از اين آيه زيباتر است.
    ايشان فرمود: چه سروده‏اى؟
    علاء شعرش را خواند و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در جوابش فرمود: به راستى كه برخى از شعرها حكيمانه هستند و برخى از سخنان، سحرآميز مى‏باشند.
    شعر تو زيباست، ولى سخن خداوند زيباتر است.[65]
    روايت شده است كه يك نفر باديه‏نشين، از خاندان بنى سليم، در بيابان عبور مى‏كرد تا اينكه سوسمارى را ديد. آن را دنبال كرد و در نهايت گرفت و در آستينش گذاشت.
    نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد و با گستاخى گفت: اى محمد، اى محمد! تو جادوگر دروغگويى هستى كه تا به حال، آسمان كسى را به دروغگويى تو نديده و زمين بر پشت خود احساس نكرده است. تو دروغگو هستى، تو گمان مى‏كنى كه خداوند تو را براى انسان‏هاى سياه و سفيد مبعوث كرده است.
    قسم به لات و عزّى! اگر ترس از اين نبود كه قومم، مرا آدمى عجول‏
    ______________________________ (1). مجمع الزوائد، ج 9، ص 16.
    (2). فصّلت/ 34.
    (3). امالى صدوق، ص 718.
     
    بدانند، با همين شمشيرم ضربه‏اى به تو مى‏زدم كه بميرى و گذشتگان و آيندگان از دست تو راحت شوند.
    عمر بن خطاب به سرعت نزد آن باديه‏نشين رفت تا ادبش كند، ولى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به او فرمود: اى ابا حفص، دست نگه دار كه اگر انسان صبور و بردبار پيغمبر شد، تعجب نكن.
    سپس آن حضرت به باديه‏نشين توجه كرد و فرمود: اى برادر سليم، آيا عرب‏ها اين‏گونه رفتار مى‏كنند و در مجلسمان به ما حمله مى‏كنند و با تندى با ما صحبت مى‏نمايند؟ اى باديه‏نشين، قسم به خدايى كه مرا به حق مبعوث كرد، هركس در اين دنيا مرا آزار دهد، در روز قيامت در آتش جهنم خواهد بود.[66]
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏فرمايد: «لا يبلغنى احد منكم عن احد من اصحابى شيئا، فانّى احبّ ان اخرج اليكم سليم الصدر؛ خبرچينى و حرفى را از اصحابم به من نرسانيد؛ چون دوست دارم كه وقتى نزد شما مى‏آيم، دلى پاك داشته باشم.»[67]
    امام باقر عليه السّلام فرمود:
    «دخل يهودى على رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و عائشة عنده. فقال: السام عليكم.
    فقال رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: عليكم ثمّ دخل آخر، فقال مثل ذلك، فردّ عليه كما ردّ على صاحبه، ثمّ دخل آخر، فقال مثل ذلك، فردّ رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله كما ردّ على صاحبه. فغضبت عائشة، فقالت: عليكم السام و الغضب و اللعنة يا معشر اليهود يا اخوة القردة و الخنازير. فقال لها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: يا عائشة انّ الفحش لو كان ممثّلا لكان مثال سوء، انّ الرفق لم يوضع على شى‏ء الّا زانه و لم يرفع عنه قطّ الّا شانه؛
    ______________________________ (1). بحار الانوار، ج 43، ص 70.
    (2). مسند احمد، ج 1، ص 396.
     
    يك نفر يهودى نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمد، در حالى كه عايشه نيز آنجا بود. آن يهودى گفت: السام عليكم! (مرگ بر شما باد.)
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: عليكم! (بر شما باد.)
    يهودى ديگرى آمد و همين سخن را گفت. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز همان جواب را داد.
    عايشه خشمگين شد و گفت: مرگ، خشم و لعنت بر شما باد، اى يهوديان، اى برادران ميمون‏ها و خوك‏ها!
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: اى عايشه، اگر فحش و ناسزا مجسم شود، زشت و بد خواهد بود. اين را بدان كه مدارا كردن در هر كارى باعث زينت و زيبايى آن كار مى‏شود و در غير اين صورت باعث زشتى و نازيبايى آن مى‏گردد.»[68]
    امير المؤمنين عليه السّلام فرمود: «بينا رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يتوضّأ اذ لاذ به هرّ البيت و عرف رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله أنّه عطشان فأصغى اليه الإناء حتى شرب منه الهرّ و توضّأ صلّى اللّه عليه و آله بفضله‏[69]؛
    روزى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏خواست وضو بگيرد كه گربه‏اى به او پناه آورد.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فهميد كه آن گربه تشنه است، پس ظرف آب را جلوى او گرفت و گربه هم از آن نوشيد و در نهايت، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از اضافه آن آب وضو گرفت.»
    وفاى به عهد و صله رحم پيامبر
    درباره وفادارى و صله رحم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، انس بن مالك مى‏گويد: گاهى اوقات كه هديه‏اى براى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مى‏آوردند، ايشان مى‏فرمود: اين هديه‏
    ______________________________ (1). الكافى، ج 2، ص 64.
    (2). مستدرك الوسائل، ج 1، ص 220.
     
    را به خانه فلان زن كه دوست خديجه عليها السّلام بود، ببريد. چون آن حضرت، خديجه را دوست مى‏داشت.[70]
    عايشه مى‏گفت: از هيچ زنى به اندازه [حضرت‏] خديجه زمانى كه پيامبر از او ياد مى‏كرد، حسادت نمى‏ورزيدم. پيامبر زمانى كه گوسفندى سر مى‏بريد به دوستان خديجه هديه مى‏كرد.[71]
    ابو قتاده مى‏گويد: عده‏اى از طرف نجاشى، پادشاه حبشه، نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمدند. آن حضرت از جاى خود بلند شد و از آنها پذيرايى كرد.
    اصحاب به ايشان عرضه داشتند: اى رسول خدا، ما خودمان كارها را انجام مى‏دهيم.
    آن حضرت فرمود: آنها به اصحاب ما احترام گذاشتند و به خوبى پذيرايى كردند، من هم دوست دارم كه خودم اين كار را انجام دهم.[72]
    روايت شده است كه در جنگ حنين، عده‏اى به اسارت مسلمانان در آمدند كه در ميان آنها شيماء، خواهر رضاعى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز بود.
    هنگامى كه حضرت او را شناخت، عبايش را براى او پهن كرد و فرمود:
    دوست دارم با مهربانى و كرامت نزد ما باشى و اگر هم بخواهى، نزد قوم خودت برو.
    شيماء تصميم به بازگشت گرفت و پيامبر صلّى اللّه عليه و آله چيزهايى به او داد.
    ابو طفيل مى‏گويد: من نوجوان بودم كه ديدم زنى به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نزديك شد و آن حضرت نيز عباى خود را براى او پهن كرد و او را بر آن نشاند.
    پرسيدم: اين زن كيست؟
    ______________________________ (1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 126.
    (2). العمدة، ص 393.
    (3). البداية و النهاية، ج 3، ص 99.
     
    گفتند: زنى است كه در دوران كودكى به پيامبر شير داده است.[73]
    امام صادق عليه السّلام فرمود: «ان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اتته اخت له من الرضاعة، فلمّا أن نظر اليها سرّ بها و بسط ردائه لها فاجلسها عليه، ثم اقبل يحدّثها و يضحك فى وجهها، ثمّ قامت فذهبت، ثمّ جاء اخوها فلم يصنع به ما صنع بها.
    فقيل: يا رسول اللّه! صنعت باخته ما لم تصنع به و هو رجل؟ فقال: لانّها كانت ابرّ بأبيها منه؛ خواهر رضاعى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را نزد او آوردند. هنگامى كه آن حضرت او را ديد، خوشحال شد و عبايش را براى او پهن كرد و او را بر روى آن نشاند. سپس با صورتى متبسم و خندان با او شروع به صحبت نمود. پس از چندى، آن زن بلند شد و رفت. سپس برادر او آمد، ولى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رفتارى را كه با خواهرش داشت، با برادرش نداشت. علت را پرسيدند، ايشان جواب داد: چون خواهرم به پدرش بيشتر از او نيكى مى‏كرد.»[74]
    عمرو بن سائب مى‏گويد: روزى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نشسته بود كه پدر رضاعى‏اش آمد. آن حضرت لباسش را براى او پهن كرد و او را بر روى آن نشاند. سپس مادر رضاعى ايشان آمد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله قسمت ديگرى از لباس را پهن كرد و او را بر روى آن نشاند. بعد از آن، برادر رضاعى ايشان آمد كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از جايش بلند شد و او را كنار خود نشاند.[75]
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى ثويبه كنيز ابو لهب، هديه و لباس مى‏فرستاد؛ چون در كودكى آن حضرت را شير داده بود و هنگامى كه مرد، از اطرافيانش پرسيد: آيا او خويشاوندى دارد؟ گفتند: نه.[76]
    ______________________________ (1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 128.
    (2). الزهد، ص 34.
    (3). سنن ابى داود، ج 2، ص 507.
    (4). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 129.
     
    خديجه عليها السّلام به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: مژده! به خدا قسم كه خداوند هيچ گاه تو را خوار نمى‏كند؛ چون صله رحم مى‏كنى؛ سختى‏ها را تحمل مى‏نمايى؛ پى‏گير افراد غايب مى‏شوى؛ از مهمان‏ها به خوبى پذيرايى مى‏كنى و مردم را در سختى‏ها كمك مى‏كنى.[77]
    تواضع و فروتنى پيامبر
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با اينكه از لحاظ مقام و منزلت در بالاترين درجه بود، ولى از تمام مردم فروتنى و تواضع بيشترى داشت. براى فروتنى پيامبر همين بس كه خداوند او را در مقابل اين انتخاب قرار داد كه يا عبدى رسول و فروتن باشد و يا اينكه ملكى رسول باشد. چيزى كمتر از خداوند خويش نداشته باشد. اما ايشان عبدى فروتن و رسول را انتخاب كرد.[78]
    ابو امامه گفت: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حالى كه عصايى در دست داشت، نزد ما آمد. ما جلوى پاى ايشان بلند شديم.
    آن حضرت فرمود: از جايتان بلند نشويد و مانند عجم‏ها نباشيد كه براى يكديگر بلند مى‏شوند و تعظيم مى‏كنند.[79]
    انس بن مالك گفت: هيچ كسى نزد مردم، محبوب‏تر از پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نبود و هنگامى كه مردم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را مى‏ديدند، جلوى پاى او بلند نمى‏شدند، چون مى‏دانستند آن حضرت اين كار را دوست نمى‏دارد.[80]
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هرگاه داخل مجلسى مى‏شد، در پايين‏ترين جا مى‏نشست.
    آن حضرت بر روى زمين مى‏نشست‏[81] و بر روى زمين غذا مى‏خورد و
    ______________________________ (1). صحيح بخارى، ج 6، ص 88.
    (2). الكافى، ج 2، ص 122.
    (3). المصنف، ج 6، ص 120.
    (4). مكارم اخلاق، ص 16.
    (5). وسائل الشيعه، ج 12، ص 108.
     
    مى‏فرمود: من بنده هستم و مانند بندگان مى‏خورم و مانند بندگان مى‏نشينم.[82]
    امام صادق عليه السّلام فرمود: «ما أكل رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله متكئا منذ بعثه اللّه عزّ و جلّ نبيّا حتّى قبضه اللّه اليه تواضعا لله عزّ و جلّ؛ از زمانى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله مبعوث شد تا زمان وفاتش، به خاطر فروتنى و تواضع براى خداوند متعال، هيچ‏گاه در حال غذا خوردن تكيه نمى‏داد.»[83]
    امام صادق عليه السّلام فرمود:
    «مرّت امراة بذيّة برسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و هو يأكل و هو جالس على الحضيض.
    فقالت: يا محمد! و اللّه انّك لتأكل أكل العبد و تجلس جلوسه، فقال لها رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله: ويحك أىّ عبد اعبد منّى؟ قالت: فناولنى لقمة من طعامك، فناولها. فقالت: لا و اللّه الا التى فى فمك، فأخرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اللقمة من فمه فناولها فاكلتها. قال ابو عبد اللّه عليه السّلام: فما اصابها داء حتى فارقت الدنيا روحها؛
    زن هرزه‏اى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را ديد كه بر روى زمين نشسته بود و همانند بندگان غذا مى‏خورد. زن گفت: اى محمد، به خدا قسم كه بر روى زمين نشسته‏اى و همانند بندگان غذا مى‏خورى. آن حضرت فرمود: واى بر تو! چه كسى از من بنده‏تر است؟ زن گفت: لقمه‏اى از غذايت را به من بده.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله لقمه‏اى به او داد، ولى زن گفت: نه، به خدا قسم كه بايد لقمه‏اى از دهانت به من بدهى. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز لقمه‏اى از دهنش بيرون آورد و به او داد و زن آن را خورد. امام صادق عليه السّلام مى‏فرمايد: اين زن دچار هيچ بيمارى‏
    ______________________________ (1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 86.
    (2). الكافى، ج 8، ص 164.
     
    نشد، تا از دنيا رفت.»[84]
    امام صادق عليه السّلام فرمود: «كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يحبّ الركوب على الحمار موكفا و الأكل على الحضيض مع العبيد و مناولة السائل بيديه و كان يركب الحمار و يردف خلفه عبده او غيره و يركب ما امكنه من فرس او بغلة او حمار و كان يوم بنى قريظة على حمار مخطوم بحبل من ليف عليه اكاف من ليف؛ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دوست داشت كه بر الاغ بدون زين و پالان و برهنه سوار شود و بر روى زمين بنشيند و با بردگان غذا بخورد و با دست خود به نيازمندان غذا بدهد.[85] آن حضرت بر الاغ سوار مى‏شد و كسى را نيز پشت سر خود سوار مى‏كرد. هرچه بود، از الاغ، اسب يا استر سوار مى‏شد و ايشان در روز جنگ بنى قريظه سوار بر الاغى بود كه زين و افسار آن از ليف خرما بود.»[86]
    امام باقر عليه السّلام فرمود: «خرج رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله يريد حاجة فاذا بالفضل بن العباس، فقال: احملوا هذا الغلام خلفى. قال: فاعتنق رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله بيده من خلفه عليه الغلام، ثم قال يا غلام! خف اللّه تجده أمامك، يا غلام! خف اللّه يكفيك ما سواه؛ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله براى كارى از منزل خارج شد. در راه، فضل بن عباس را ديد، فرمود: اين پسر را پشت سر من سوار كنيد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دست خود را به گردن او انداخت و فرمود: اى پسر، از خدا بترس كه همه جا همراه تو است. اى پسر، از خدا بترس كه تو را از ديگران بى‏نياز مى‏كند.»[87]
    روايت شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در حجة الوداع و در هنگام بازگشت از عرفات، اسامه را و در هنگام بازگشت از مشعر، فضل بن عباس را بر پشت‏
    ______________________________ (1). كافى، ج 6، ص 271.
    (2). وسائل الشيعه، ج 16، ص 417.
    (3). سنن ترمذى، ج 2، ص 241.
    (4). امالى صدوق، ص 675.
     
    خود سوار كرد.[88]
    دميرى گفت: از گفتار حافظ بن منده به دست مى‏آيد كه سى و سه نفر پشت سر پيامبر سوار شده‏اند.[89]
    تاريخ‏نويسان مى‏گويند: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نسبت به خانواده‏اش مهربان و فروتن بود[90]؛ گوشت را قطعه‏قطعه مى‏كرد؛ با تواضع بر سر سفره غذا مى‏نشست؛ انگشتانش را مى‏ليسيد؛ آروغ نمى‏زد؛ گوسفندش را مى‏دوشيد؛ لباس و كفش را وصله مى‏زد؛ كار شخصى‏اش را، خود انجام مى‏داد؛ خانه را جارو مى‏زد؛ شتر را عقال مى‏زد و شتر مخصوص آبيارى را خودش علوفه مى‏داد؛ گندم و جو را به همراه خادمش آسياب مى‏كرد و آرد را خمير مى‏كرد؛ ما يحتاج خانه را از بازار به منزلش مى‏آورد؛ وسيله تطهيرش در شب را خودش آماده مى‏كرد؛ همنشين فقرا بود؛ با نيازمندان غذا مى‏خورد و با دست خود به آنها غذا مى‏داد.[91]
    عدالت و امانتدارى پيامبر
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از نظر اجراى عدالت، امانتدارى، عفت و راستگويى در درجه‏اى بود كه دوست و دشمن به آن اقرار مى‏كردند و به همين سبب بود كه ايشان را قبل از بعثت، محمد امين صدا مى‏زدند و مردم امانت‏هاى خود را نزد آن حضرت مى‏گذاشتند.[92]
    روايت شده است كه در هنگام هجرت به مدينه، امير المؤمنين عليه السّلام را جانشين خود در مكه قرار داد، تا امانت‏ها را بازگرداند و قرض‏ها را
    ______________________________ (1). السنن الكبرى، ج 3، ص 312.
    (2). بحار الانوار، ج 61، ص 219.
    (3). السنن الكبرى، ج 2، ص 215.
    (4). همان.
    (5). مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 126.
     
    پرداخت نمايد.[93]
    همچنين، هنگامى كه قريش خانه كعبه را مى‏ساختند و درباره گذاشتن حجر الاسود در جاى خود دچار اختلاف شدند، گفتند: اولين كسى كه داخل مسجد الحرام شد، او را قاضى قرار مى‏دهيم. ديدند كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله داخل شد، در حالى كه اين جريان قبل از نبوت است، آنها گفتند: اين محمد امين است و ما به قضاوت او راضى هستيم.[94]
    ربيع بن خثيم گفت: قبل از اسلام، مردم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را به عنوان قاضى و حل‏كننده مشكلات مى‏دانستند.[95]
    در جريان دار الندوه و جمع شدن قريش و شيطان براى قتل پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، ابو جهل گفت: محمد بن عبد اللّه در ميان ما بزرگ شد و به دليل كارهاى خوب و راستگويى‏اش، خودمان او را امين قرار داديم، تا به اينجا رسيد و حالا ادعاى پيامبرى مى‏كند.[96]
    ابو جهل به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله گفت: ما تو را تكذيب نمى‏كنيم، ولى آنچه كه آورده‏اى را تكذيب مى‏كنيم.
    در اين هنگام بود كه اين آيه نازل شد: «فَإِنَّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَ لكِنَّ الظَّالِمِينَ بِآياتِ اللَّهِ يَجْحَدُونَ‏[97]؛ آنها تو را تكذيب نمى‏كنند، بلكه اين ظالمان آيات خداوند را تكذيب مى‏نمايند.»
    روايت شده است كه اخنس بن شريق در روز بدر، با ابو جهل ديدار كرد و به او گفت: در اينجا كسى غير از من و تو نيست كه سخنانمان را
    ______________________________ (1). اسد الغابة، ج 4، ص 25.
    (2). الطبقات الكبرى، ج 1، ص 146.
    (3). عيون الاثر، ج 2، ص 426.
    (4). تفسير قمى، ج 1، ص 274.
    (5). انعام/ 33.
     
    بشنود. به من بگو بدانم، آيا محمد راست مى‏گويد يا دروغ؟
    ابو جهل گفت: به خدا قسم! محمد راست مى‏گويد. او هرگز دروغ نمى‏گويد.
    همچنين، هرقل از ابو سفيان پرسيد: آيا شما قبل از بعثت، محمد را متهم مى‏كرديد يا نه؟
    او گفت: نه.[98]
    همچنين پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، در هنگام تقسيم غنايم جنگ حنين، به ذو الخويصره گفت: واى بر تو! اگر من عادل نباشم، پس چه كسى عادل است.[99]
    عمار ياسر گفت: گوسفندهاى خانواده‏ام را به چراگاه بردم كه ديدم محمّد صلّى اللّه عليه و آله زودتر از من رسيده، ولى ايستاده است و نمى‏گذارد كه گوسفندانش بچرند. علت را از او پرسيدم، فرمود: چون با تو وعده گذاشتم و دوست نداشتم كه گوسفندانم زودتر از گوسفندان تو بچرند.[100]
    متانت و سكوت پيامبر
    درباره متانت، سكوت و جوان‏مردى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله همين را بايد گفت كه او به صاحب وقار و آرامش معروف بود.
    همچنين، در روايات آمده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در مجالس و محافل خيلى متين و باوقار بود به گونه‏اى كه هيچ‏گاه مجالس ايشان از حالت عادى خارج نمى‏شد؛ به چهره ديگران خيره نمى‏شد و بيشتر از آنكه‏
    ______________________________ (1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 135.
    (2). قصص الانبياء راوندى، ص 284.
    (3). قصص الانبياء راوندى، ص 284.
     
    نگاهش به آسمان باشد، به زمين بود.
    او پاكدامن‏ترين مردم بود و بيشتر از ديگران به اصحاب خود احترام مى‏گذاشت؛ پايش را جلوى آنها دراز نمى‏كرد؛ هنگامى كه جمعيت زياد مى‏شد، براى ديگران جا باز مى‏كرد و هيچ‏گاه زانوهايش از زانوهاى ديگران جلوتر نبود.
    سكوت آن حضرت زياد بود و جز در هنگام ضرورت، صحبت نمى‏كرد؛ سخنان زيبا مى‏گفت؛ خنده او تبسم بود؛ سخنانش مشخص و جدا از هم بود؛ خنده اصحابش نيز، به خاطر احترام و پيروى از ايشان تبسم بود؛ مجلس و محفل او، محفل بردبارى، حياء، خير و امانتدارى بود؛ در آنجا، صدايى بلند نمى‏شد و كارى دور از شأن و حرام انجام نمى‏شد؛ هنگامى كه آن حضرت سخن مى‏گفت، اصحاب چنان بى‏حركت و ساكت مى‏ماندند كه گويى پرنده‏اى بر روى سرشان است.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در انتهاى مجلس مى‏نشست و مردم را به اين كار امر مى‏فرمود و مى‏گفت: حق مجالس و محافل را اداء كنيد.
    پرسيدند: حق آنها چيست؟
    فرمود: اين است كه چشم‏هايتان را بر روى گناه ببنديد و جواب سلام را بدهيد و نابينا را راهنمايى كنيد و امر به معروف و نهى از منكر نماييد.[101]
    همچنين، ايشان مى‏فرمود: هرگاه كسى از جايش بلند شد و دوباره برگشت، او به جاى خود مقدم‏تر است.[102]
    آن حضرت نمى‏نشست و بلند نمى‏شد، مگر اين‏كه خداوند متعال را به زبان آورد و هرگاه نزد كسى مى‏نشست، تا زمانى كه او از جايش بلند
    ______________________________ (1). بحار الانوار، ج 16، ص 241.
    (2). مكارم اخلاق، ص 26.
     
    نمى‏شد، آن حضرت بلند نمى‏شد، مگر اينكه كار فورى پيش مى‏آمد كه در اين صورت، اجازه مى‏گرفت و مى‏رفت.[103]
    اهل بيت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نيز مانند آن حضرت عمل مى‏كردند. يسع بن حمزه مى‏گويد: من در محفلى همراه امام رضا عليه السّلام بودم و صحبت مى‏كرديم. افراد زيادى جمع شده بودند و از حلال و حرام سوال مى‏كردند تا اين‏كه مردى بلندقد و گندم‏گون وارد شد و گفت: سلام بر تو اى پسر رسول خدا! من مردى از محبان تو و پدر و اجدادت هستم. از حج مى‏آيم و پولم تمام شده و مى‏ترسم كه خرج سفرم كافى نباشد. پس اگر صلاح مى‏دانى، مقدارى پول به من بده كه به شهرم برسم من در آنجا انسان ثروتمندى هستم و هرگاه به شهرم رسيدم، به اندازه پولت از طرف تو، صدقه مى‏دهم.
    امام فرمود: خداوند تو را رحمت كند، بنشين.
    سپس به مردم رو نمود و صحبت را با آنها ادامه داد، تا اينكه كم‏كم مردم رفتند و فقط من، سليمان جعفرى، خثيمه و آن مرد باقى مانديم.
    امام رضا عليه السّلام فرمود: آيا اجازه مى‏دهيد كه داخل بروم؟
    سليمان به ايشان گفتند: خداوند كارهايت را مقدم بدارد.
    آن حضرت از جايش بلند شد و داخل اتاقى رفت، پس از ساعتى در باز شد و دست مبارك خود را بيرون آورد و فرمود: آن مرد خراسانى كجاست؟
    گفتم: اينجاست.
    فرمود: بيا و اين دويست دينار را از من بگير و براى مسافرت و
    ______________________________ (1). وافى بالوفيات، ج 1، ص 72.
     
    زندگى‏ات خرج كن و از طرف من صدقه نده، بيرون برو كه تو را نبينم و تو هم مرا نبينى.
    آن مرد خارج شد. سليمان به آن حضرت فرمود: جانم به فدايت! لطف و نيكى كاملى انجام دادى، ولى چرا پنهانى؟
    آن حضرت فرمود: به خاطر اينكه ترسيدم، آثار ذلت و خوارى درخواست كردن را در صورت او ببينم. مگر نشنيده‏اى كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرموده است: ثواب كسى كه پنهانى نيكى مى‏كند، با پاداش هفتاد حج برابر است و هركس كه كار بد خود را آشكار و علنى كند، از درگاه خداوند رانده مى‏شود و هركس كه كار بد خود را پنهان كند، خداوند او را مى‏بخشد. متى آته يوما لأطلب حاجة   رجعت الى اهلى و وجهى بمائه‏  

    «وقتى كه نزد او رفتم تا حاجتم را بگيرم، در حالى برگشتم كه آبرويم حفظ شده بود.»[104]
    سخنان بليغ و گوياى پيامبر
    [1] ( 1). اعراف/ 199.
    [2] ( 2). نحل/ 90.
    [3] ( 3). مائده/ 13.
    [4] ( 4). مائده/ 13.
    [5] ( 5). فصلت/ 34.
    [6] ( 6). اعراف/ 199.
    [7] ( 1). مكارم اخلاق، ص 8.
    [8] ( 2). اعراف/ 199.
    [9] ( 1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 105.
    [10] ( 2). نوح/ 26.
    [11] ( 3). تفسير ثعالبى، ج 2، ص 104.
    [12] ( 4). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 106.
    [13] ( 1). همان، ص 108.
    [14] ( 1). يوسف/ 92.
    [15] ( 2). منتهى المطلب، ج 2، ص 937.
    [16] ( 3). مستدرك حاكم، ج 3، ص 241.
    [17] ( 4). اسد الغابة، ج 5، ص 54.
    [18] ( 1). تهذيب التهذيب، ج 11، ص 100.
    [19] ( 2). سبل الهدى و الرشاد، ج 2، ص 251.
    [20] ( 3). سبل الهدى و الرشاد، ج 2، ص 252.
    [21] ( 1). السيرة النبوية، ح 2، ص 474.
    [22] ( 1). الكافى، ج 2، ص 108.
    [23] ( 2). مكارم اخلاق، ص 17.
    [24] ( 3). مسند احمد بن حنبل، ج 1، ص 214.
    [25] ( 1). بحار الانوار، ج 16، ص 226.
    [26] ( 2). معجم البلدان، ج 2، ص 165.
    [27] ( 1). مناقب آل ابى طالب، ج 2، ص 248.
    [28] ( 2). بحار الانوار، ج 2، ص 248.
    [29] ( 1). مستدرك الوسائل، ج 7، ص 235.
    [30] ( 1). عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 12.
    [31] ( 1). مروج الذهب، ج، ص 161.
    [32] ( 1). السنن الكبرى، ج 15، ص 191.
    [33] ( 2). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 115.
    [34] ( 3). همان، ص 116.
    [35] ( 4). نهج البلاغه، ج 4، ص 61.
    [36] ( 5). السيرة النبوية، ج 2، ص 425.
    [37] ( 1). بحار الانوار، ج 2، ص 27.
    [38] ( 1). احزاب/ 53.
    [39] ( 1). مكارم اخلاق، ص 17.
    [40] ( 2). رسائل شهيد ثانى، ص 290.
    [41] ( 3). مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 127.
    [42] ( 4). نظم درر المسلمين، ص 56.
    [43] ( 1). آل عمران/ 159.
    [44] ( 2). فصلت/ 34.
    [45] ( 1). مستدرك حاكم، ج 2، ص 622.
    [46] ( 1). مكارم الاخلاق، ص 32.
    [47] ( 2). در المنثور، ج 5، ص 250.
    [48] ( 3). مسند احمد، ج 4، ص 359.
    [49] ( 1). مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 127.
    [50] ( 2). مجمع الزوائد، ج 2، ص 295.
    [51] ( 3). درر الاخبار، ص 152.
    [52] ( 1). سبل الهدى و الرشاد، ج 7، ص 13.
    [53] ( 2). و لو فى قضمة من مسواك، المصنف، ج 3، ص 101.
    [54] ( 1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 122.
    [55] ( 2). الكافى، ج 2، ص 671.
    [56] ( 1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 122.
    [57] ( 2). نظم درر السمطين، ص 61.
    [58] ( 3). مكارم اخلاق، ص 25.
    [59] ( 1). بحار الانوار، ج 16، ص 240.
    [60] ( 2). نهج السعادة، ج 7، ص 354.
    [61] ( 1). توبه/ 28.
    [62] ( 2). انبياء/ 107.
    [63] ( 1). مجمع الزوائد، ج 9، ص 16.
    [64] ( 2). فصّلت/ 34.
    [65] ( 3). امالى صدوق، ص 718.
    [66] ( 1). بحار الانوار، ج 43، ص 70.
    [67] ( 2). مسند احمد، ج 1، ص 396.
    [68] ( 1). الكافى، ج 2، ص 64.
    [69] ( 2). مستدرك الوسائل، ج 1، ص 220.
    [70] ( 1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 126.
    [71] ( 2). العمدة، ص 393.
    [72] ( 3). البداية و النهاية، ج 3، ص 99.
    [73] ( 1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 128.
    [74] ( 2). الزهد، ص 34.
    [75] ( 3). سنن ابى داود، ج 2، ص 507.
    [76] ( 4). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 129.
    [77] ( 1). صحيح بخارى، ج 6، ص 88.
    [78] ( 2). الكافى، ج 2، ص 122.
    [79] ( 3). المصنف، ج 6، ص 120.
    [80] ( 4). مكارم اخلاق، ص 16.
    [81] ( 5). وسائل الشيعه، ج 12، ص 108.
    [82] ( 1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 86.
    [83] ( 2). الكافى، ج 8، ص 164.
    [84] ( 1). كافى، ج 6، ص 271.
    [85] ( 2). وسائل الشيعه، ج 16، ص 417.
    [86] ( 3). سنن ترمذى، ج 2، ص 241.
    [87] ( 4). امالى صدوق، ص 675.
    [88] ( 1). السنن الكبرى، ج 3، ص 312.
    [89] ( 2). بحار الانوار، ج 61، ص 219.
    [90] ( 3). السنن الكبرى، ج 2، ص 215.
    [91] ( 4). همان.
    [92] ( 5). مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 126.
    [93] ( 1). اسد الغابة، ج 4، ص 25.
    [94] ( 2). الطبقات الكبرى، ج 1، ص 146.
    [95] ( 3). عيون الاثر، ج 2، ص 426.
    [96] ( 4). تفسير قمى، ج 1، ص 274.
    [97] ( 5). انعام/ 33.
    [98] ( 1). الشفاء بتعريف حقوق المصطفى، ج 1، ص 135.
    [99] ( 2). قصص الانبياء راوندى، ص 284.
    [100] ( 3). قصص الانبياء راوندى، ص 284.
    [101] ( 1). بحار الانوار، ج 16، ص 241.
    [102] ( 2). مكارم اخلاق، ص 26.
    [103] ( 1). وافى بالوفيات، ج 1، ص 72.
    [104] ( 1). بحار الانوار، ج 49، ص 101.

    + نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی ۱۳۹۶ساعت 9:30  توسط علی  | 
    نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 22 دی 1396 ساعت: 2:02
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها