خاندان و نسب پيامبر

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها


    سخنان بليغ و گوياى پيامبر
    سخنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بليغ، رسا و گويا بود و در اين راستا، بر همه برترى داشت. ايشان سخنانى كامل و حكيمانه به زبان مى‏آورد.
    او با تمام قبايل عرب و با تمام لهجه‏ها و گويش‏هاى مختلف، به خوبى صحبت مى‏كرد؛ تا جايى كه بسيارى از اصحاب آن حضرت از كسانى كه گفتارها و سخنان بليغ آن حضرت را تحليل و تفسير مى‏كردند و آشنا به سيره و دانش ايشان بودند، مدد مى‏گرفتند.
    ______________________________ (1). بحار الانوار، ج 49، ص 101.
    سيره و صفات پيامبر اعظم
    سخنان او براى قريشيان، انصار، اهل حجاز و نجد مانند سخنانى نبود كه براى ذو المشفار همدانى، طهفه نهدى بن حارثه عليمى، وائل بن حجر كندى و طايفه‏هاى حضر موت و پادشاه يمن بيان مى‏داشت.
    به نامه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به طايفه همدان و سخن او با طهفة بن رهم دقت كنيد كه نمونه‏اى از اين مثال است.[1]
    اصحاب به آن حضرت عرضه داشتند: اى رسول خدا، ما كسى را نديده‏ايم كه به زيبايى و گويايى شما صحبت كند.
    ايشان فرمود: چرا نبايد اين‏طور باشد، در حالى كه قرآن به زبان من، يعنى عربى نازل شده است و نيز ايشان فرمود: من از قريش شروع كردم و در بنى سعد رشد و نمو يافتم.[2]
    پس با اين اوصاف، او داراى قدرتى عظيم در زمينه سخنورى بود.
    ام معبد در اين‏باره مى‏گويد: سخنان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شيرين و گويا بود و هيچ حرف زياد و اضافه‏اى نداشت و سخنان او همانند شعر، منظم بود.[3]
    ابن عباس مى‏گويد: هرگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله صحبتى مى‏كرد يا سؤالى مى‏پرسيد، سه مرتبه تكرار مى‏كرد تا به خوبى فهميده شود.[4]
    امام صادق عليه السّلام فرمود: «ما كلّم رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله العباد بكنه عقله قطّ؛ هيچ‏گاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به اندازه عقل و فهم خود سخن نمى‏گفت، بلكه عقل و فهم ديگران را در نظر مى‏گرفت.»[5]
    ______________________________ (1). سبل الهدى و الرشاد، ج 2، ص 100.
    (2). المجموع، ج 18، ص 227.
    (3). بلاغات النساء، ص 65.
    (4). بحار الانوار، ج 15، ص 234.
    (5). الكافى، ج 1، ص 23.
     
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: «انّا معاشر الانبياء امرنا ان نكلّم الناس على قدر عقولهم؛ ما پيامبران مأمور هستيم كه به اندازه عقل و درك مردم با آنها صحبت كنيم.»[6]
    برخى از علما مى‏گويند: آن حضرت بيش از ديگران رسا و گويا صحبت مى‏كرد و در سخنورى از ديگران بهتر بود. همچنان كه ايشان فرموده است: «انا افصح العرب؛ من فصيح‏ترين و گوياترين زبان را در بين عرب دارم.»
    بهشتيان با زبان عربى كه زبان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله است، سخن مى‏گويند.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خوش‏گفتار و اعلاء سخن بود و در سخنانش جملات نامفهوم و پراكنده نبود، بلكه همانند شعر، موزون بود.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كوتاه‏تر از ديگران سخن مى‏گفت؛ چون گفتار جبرئيل نيز اين‏گونه بود و در عين كوتاه بودن، هرچه را كه مى‏خواست در آن جملات كوتاه بيان مى‏كرد. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با كلماتى جامع سخن مى‏گفت، به گونه‏اى كه حرفى اضافه و يا نقصى در آن نبود و تمام سخنانش با يكديگر پيوستگى خاصى داشتند.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بين سخنانش توقف مى‏كرد تا شنونده به خوبى بشنود و بفهمد. همچنين، سخنانش را با صدايى زيبا بيان مى‏داشت. آن حضرت هميشه در سكوت به سر مى‏برد و جز در جاى ضرورى، صحبت نمى‏كرد و در هنگام خشم و رضايت، چيزى جز سخن حق بر زبان او جارى نمى‏شد.[7]
    ______________________________ (1). همان.
    (2). مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 145.
     
    نظافت و پاكيزگى پيامبر
    خصلت‏هاى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را ديگران نداشتند. انس بن مالك مى‏گويد:
    هميشه بوى مشك و عنبر از او به مشام مى‏رسيد و هيچ چيزى خوشبوتر از بوى پيامبر نبود.[8]
    جابر بن سمره مى‏گويد: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دست به صورتم كشيد. از دست او بويى به مشامم رسيد كه گويى از عطردان خارج مى‏شود. ايشان هرگاه با كسى مصافحه مى‏كرد و دست مى‏داد، بوى خوش آن تا يك روز بر روى دست باقى مى‏ماند. هرگاه دست خود را به سر كودكى مى‏كشيد، آن كودك به‏واسطه بوى خوش آن شناخته مى‏شد.[9]
    روايت شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در خانه انس بن مالك خوابيد و در خواب عرق كرد. مادر انس آمد و شيشه‏اى آورد و عرق آن حضرت را در آن ريخت. پيامبر علت اين كار را سؤال كرد و مادر انس گفت: مى‏خواهم در ميان عطرها بگذارم؛ چرا كه عرق شما بهترين عطرهاست.[10]
    پيرامون ازدواج حضرت زهرا عليها السّلام روايت شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به زنانش امر فرمود كه او را به اتاق ام سلمه ببرند و به‏طور شايسته آرايش كنند. از حضرت زهرا عليها السّلام عطر خواستند كه ايشان عصاره گل آورد.
    ام سلمه درباره آن پرسيد و آن حضرت جواب داد: اين، عرق پيامبر است كه در هنگام خواب قيلوله، از روى بدن ايشان برداشته‏ام.[11]
    جابر گفت: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از هر راهى كه عبور مى‏كرد، به وسيله بوى خوش ايشان فهميده مى‏شد كه آن حضرت از اين راه عبور كرده‏اند.
    ______________________________ (1). صحيح مسلم، ج 7، ص 81.
    (2). الشفاء بتعريف المصطفى، ج 1، ص 62.
    (3). الشفاء بتعريف المصطفى، ج 1، ص 63.
    (4). مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 130.
     
    اسحاق بن راهويه مى‏گويد: اين بوى خوش، در صورتى بود كه ايشان از عطر استفاده نمى‏كرد.
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خود را با مشك خوشبو مى‏كرد، به صورتى كه رنگ آن ديده مى‏شد. همچنين آن حضرت با عود قمارى خود را خوشبو مى‏كرد.
    شب‏هنگام و در تاريكى، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله با بوى خوشش شناخته مى‏شد.[12]
    امام صادق عليه السّلام فرمود: «كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ينفق على الطيب اكثر مما ينفق على الطعام؛ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بيش از آنكه براى غذا خرج كند، براى خريدن عطريات، خرج مى‏كرد.»[13]
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله غير از اين‏كه خود را براى خانواده‏اش مى‏آراست، براى اصحابش نيز مى‏آراست و مى‏فرمود: «ان اللّه يحبّ من عبده اذا خرج الى اخوانه ان يتهيّأ و يتجمّل؛ خداوند دوست دارد كه بنده‏اش، هنگامى كه به ديدار برادران مؤمنش مى‏رود، خود را آماده كند و بيارايد.»[14]
    زهد و عبادت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله‏
    روايت شده است كه: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آن‏قدر نماز مى‏خواند كه پايش ورم مى‏كرد.[15]
    امام باقر عليه السّلام فرمود: «كان رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله عند عائشة ليلتها: فقالت: يا رسول اللّه! لم تتعب نفسك و قد غفر اللّه لك ما تقدّم من ذنب و ما تأخّر؟ يا عائشة أ لا اكون عبدا شكورا؛ پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شبى در نزد عايشه بود. عايشه گفت: اى رسول خدا، براى چه خود را در عبادات به سختى مى‏اندازى در
    ______________________________ (1). مكارم اخلاق، ص 33.
    (2). الكافى، ج 6، ص 512.
    (3). وسائل الشيعه، ج 3، ص 344.
    (4). صحيح مسلم، ج 8، ص 141.
     
    حالى كه خداوند گناهان قبل و بعد تو را بخشيده است؟ ايشان فرمود: اى عايشه، آيا من بنده‏اى شكرگزار نباشم؟»[16]
    روايت شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، براى اين‏كه بتواند بهتر عبادت كند، وزن خود را روى انگشتان پايش مى‏انداخت. خداوند متعال اين آيه را نازل فرمود: «طه ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لِتَشْقى‏[17]؛ اى رسول خدا، ما قرآن را بر تو نازل نكرديم تا خودت را به سختى بيندازى.»[18]
    امام سجاد عليه السّلام فرمود: «انّ جدّى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله قد غفر اللّه له ما تقدّم من ذنبه و ما تأخّر و لم يدع الاجتهاد و قد تعبّد بأبى هو و أمّى حتّى انتفخ الساق و ورم القدم فقيل له: أ تفعل هذا و قد غفر اللّه لك ما تقدّم من ذنبك و ما تأخّر؟ قال: أ فلا أكون عبدا شكورا؛ جدم پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، با آنكه گناهان قبل و بعدش بخشيده شده بود، دست از تلاش و عبادت برنمى‏داشت. پدر و مادرم فدايش كه ساق و پايش ورم كردند. عرضه داشتند: اى رسول خدا، اين چه كارى است كه شما مى‏كنيد، با اينكه گناهان قبل و بعد شما بخشيده شده است؟ ايشان فرمود: آيا من بنده‏اى شكرگزار نباشم؟»[19]
    روايت شده است كه هرگاه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله نماز مى‏خواند، از سينه‏اش صدايى همچون جوشش آب مى‏آمد.[20]
    ابن هاله گفت: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هميشه ناراحت بود و دائما تفكر مى‏كرد و آسايش و راحتى نداشت.
    ابو ذر غفارى گفت: پيامبر صلّى اللّه عليه و آله شبى بلند شد و پشت سر هم اين آيه را
    ______________________________ (1). الكافى، ج 2، ص 95.
    (2). طه/ 1 و 2.
    (3). بشارة المصطفى، ص 114.
    (4). فلاح السائل، ص 161.
    (5). سبل الهدى و الرشاد، ج 9، ص 399.
     
    مى‏خواند: «إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُكَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ؛ اگر آنها را مجازات كنى، آنها بندگان تو هستند و اگر ببخشى، تو توانا و خردمند مى‏باشى.»[21]
    پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به ابن مسعود فرمود: آياتى از قرآن را برايم بخوان.
    ابن مسعود قرآن را باز كرد و سوره نساء آمد و اين آيه را خواند:
    «فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى‏ هؤُلاءِ شَهِيداً؛ حال آنها چگونه است در آن روزى كه براى هر امتى، شاهدى بر اعمالشان مى‏خواهيم و تو را شاهد اعمال آنها قرار خواهيم داد.»[22]
    ابن مسعود مى‏گويد: ديدم كه از چشمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله اشك سرازير شد و فرمود: فعلا بس است.[23]
    ______________________________ (1). مائده/ 118.
    (2). نساء/ 41.
    (3). بحار الانوار، ج 16، ص 294.
     
    فصل دوم خاندان و نسب پيامبر
    1. عبد اللّه‏
    پيامبر عظيم الشأن اسلام صلّى اللّه عليه و آله فرزند عبد اللّه، كوچك‏ترين فرزند عبد المطّلب، بود. عبد اللّه سه برادر داشت به نام‏هاى ابو طالب، زبير و عبد الكعبه و سه خواهر به نام‏هاى عاتكه، اميمه و برّة كه همه اينها از يك مادر به نام فاطمه بنت عمرو بن عائذ بن عمرو بن مخزوم بودند.[24]
    زمانى كه عبد اللّه به دنيا آمد، تمام رهبران يهودى شام از اين واقعه باخبر شدند؛ به اين صورت كه در نزد آنها، لباس پشمى سفيدى بود كه به خون حضرت يحيى بن زكريا عليه السّلام آغشته بود. در كتاب‏هاى آنان آمده بود:
    هرگاه ديديد كه اين لباس سفيد شد و از آن خون چكيد، بدانيد كه پدر محمد صلّى اللّه عليه و آله، در همان لحظه به دنيا آمده است. زمانى كه آنها اين مطلب را فهميدند، همگى به سوى مكه رفتند تا با مكر و نيرنگ به عبد اللّه آسيب‏
    ______________________________ (1). تاريخ الطبرى، ج 2، ص 239.
    66
    برسانند، ولى خداوند او را از شر آنها در امان داشت و آنها به سوى سرزمينشان بازگشتند.
    آنها در مكه، از هركس درباره عبد اللّه سؤال مى‏كردند، اين جواب را مى‏گرفتند كه او همانند نورى است كه در قريش مى‏درخشد. رهبران يهودى به مردم مى‏گفتند: اين نور از عبد اللّه نيست، بلكه از محمد صلّى اللّه عليه و آله است.
    عبد اللّه به حدى در ميان قريشيان زيبا و صاحب جمال بود كه زنان شيفته او مى‏شدند و او را دوست مى‏داشتند، همانند حضرت يوسف عليه السّلام كه زن عزيز مصر دلباخته او شده بود.
    عبد اللّه در سخن پيامبر صلّى اللّه عليه و آله، را به عنوان يكى از دو قربانى يادشده است: «انا ابن الذّبيحين؛ من پسر دو قربانى هستم كه ماجراى معروفى دارد.»[25]
    عباس نور الدين موسوى مكى شامى در كتاب ازهار بستان الناظرين مى‏گويد: روزى عبد اللّه به سوى شكارگاه رفت، در حالى كه نود نفر از رهبران يهودى شام، با شمشيرهاى زهرآلود، منتظر بودند تا او را بكشند.
    وهب ابن عبد المناف، پدر آمنه رضى اللّه عنه، كه صاحب آن شكارگاه بود، گفت: ديدم كه رهبران يهودى در كمين عبد اللّه بودند. با اينكه يكه و تنها بودم، به كمك او شتافتم. در اين هنگام مردانى را ديدم كه شكل زمينيان نبودند و سوار بر اسب‏هاى شهاب بودند. آنها به رهبران يهود حمله كردند و آنها را شكست دادند.
    هنگامى كه وهب اين صحنه را ديد، به عبد اللّه علاقه خاصّى پيدا كرد
    ______________________________ (1). عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 289.
     
    و گفت: هيچ‏كس براى ازدواج با دخترم (آمنه)، از او بهتر نيست.
    با اينكه بزرگان قريش براى خواستگارى آمنه مى‏آمدند، ولى او قبول نمى‏كرد و مى‏گفت: پدر! هنوز وقت ازدواج من نرسيده است.
    وهب به سوى همسر خود بازگشت و جريان عبد اللّه را براى او تعريف كرد و گفت: او زيباترين مرد قريش است و نسب مناسبى دارد و من دوست ندارم كه كسى جز او، همسر دخترم شود. نزد او برو و پيشنهاد ازدواج با آمنه را با او در ميان بگذار.
    مادر آمنه نزد عبد المطّلب رفت و جريان را به او گفت و عبد المطّلب در جواب گفت: هيچ دخترى به فرزندم پيشنهاد نشده است كه از آمنه بهتر باشد.
    عبد اللّه با آمنه ازدواج كرد و دختران قريش از اينكه نتوانستند با عبد اللّه ازدواج كنند، بيمار شدند.
    عبد اللّه بن عباس مى‏گويد: پدرم گفت: در شب زفاف عبد اللّه و آمنه، دويست زن از قبيله‏هاى بنى مخزوم، عبد شمس و عبد مناف به خاطر اينكه نتوانستند با عبد اللّه ازدواج كنند، مردند.[26]
    عبد اللّه در هنگام ازدواج سى سال داشت. البته، برخى گفته‏اند:
    بيست و پنج سال و برخى هم بيست و هفت سال گفته‏اند. آمنه نيز خواهر و برادرى نداشت و به همين دليل پيامبر صلّى اللّه عليه و آله دايى و خاله‏اى نداشت. البته، خاندان بنى زهره مى‏گفتند: ما دايى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هستيم؛ چون آمنه از آن خاندان بود.[27]
    ______________________________ (1). رجوع كنيد به مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 27.
    (2). ذخائر عقبى، ص 208.
     
    ابن اثير مى‏گويد: عبد المطّلب فرزند خود عبد اللّه را براى تجارت خرما به مدينه فرستاد كه در همان‏جا وفات يافت. البته برخى مى‏گويند:
    او در شام بوده و با كاروان تجار قريش به مدينه رفت، در آنجا مريض شد و وفات يافت. و او را در خانه نابغه جعدى به خاك سپردند. در حالى كه بيست و پنج سال داشت. ولى برخى مى‏گويند كه او بيست و هشت سال داشته و قبل از تولّد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از دنيا رفت.
    2. عبد المطّلب‏
    نام او شيبة الحمد بود و زمانى كه به دنيا آمد، در سرش مقدارى موى سفيد بود به اين خاطر چنين نامى بر او گذاشتند. مادر او سلمى بنت عمرو خزرجيه نجاريه بود. همچنين، علت اينكه او را در عبد المطّلب ناميده‏اند، به اين دليل است كه: پدرش هاشم براى تجارت به سوى شام رفت.
    هنگامى كه وارد مدينه شد، به خانه عمرو بن لبيد خزرجى از خاندان نجّار شد و دختر او سلمى را ديد. از او خوشش آمد و با او ازدواج نمود.
    پدر آن دختر براى ازدواج شرط كرد كه دختر ما، در مدينه و در ميان خاندانش وضع حمل كند.
    هاشم به شام رفت و از آنجا به مدينه برگشت و سلمى را به مكّه برد.
    پس از مدتى سلمى حامله شد و هاشم به خاطر عهدش، او را به سوى مدينه و خانواده‏اش برد. خودش به سوى شام رفت كه در سرزمين غزّه جان به جان‏آفرين تسليم كرد.
    سلمى عبد المطّلب را زاييد و هفت سال در مدينه پيش خود بزرگ كرد، تا آنكه عمويش مطّلب از مكه به مدينه آمد و او را با خود به مكّه‏
     
    برد. هنگامى كه مردم مدينه از او پرسيدند كه اين بچه كيست؟
    گفت: اين غلام من است.
    مطّلب او را به خانه‏اش برد و لباس خوبى براى او خريد و آن را پوشانيد. شب‏هنگام از خانه بيرون آمدند و به مجلس خاندان عبد مناف رفتند. مطّلب به آنها گفت كه اين پسر برادر اوست ولى با اين حال، هرگاه كسى او را مى‏ديد، به او عبد المطّلب مى‏گفت؛ چون مطّلب اولين بار چنين سخنى را گفته بود.
    بعد از آنكه عبد المطّلب بزرگ شد، عمويش او را سرپرست ملك پدرش نمود. بعد از مدتى به مقام سقايت و پرده‏دارى مكّه رسيد و در ميان قومش، شرافتى خاص و شأن و مرتبه‏اى بلند پيدا كرد.
    بعد از مدتى، عبد المطّلب چاه زمزم را حفر نمود. چاه زمزم همان چاهى است كه خداوند به وسيله آن، حضرت اسماعيل عليه السّلام را سيراب كرد ولى خاندان جرهم خود را صاحب و متولى اين چاه مى‏دانستند و هنگامى كه از مكه بيرون رفتند، اشياى قيمتى همچون دو آهوى كعبه و حجر الاسود را در آن چاه گذاشتند و آن را از خاك پر كردند.
    در خواب به عبد المطّلب دستور داده شد كه آن چاه را بكند و جاى آن را بين دو بت به نام‏هاى آساف و نائله‏[28] و بين سرگين و خون كه در آنجا صداى كلاغ شنيده مى‏شد، به او نشان دادند.
    عبد المطّلب با تنها پسرش، حارث، كه پسر ديگرى جز او نداشت به آنجا رفتند كه جايگاه قربانى كردن بود و قريشيان در آنجا براى بت‏هايشان قربانى مى‏كردند. ديدند كه كلاغى در آنجا صدا مى‏كند. هنگامى كه‏
    ______________________________ (1). ر. ك: سيرة النبوية، ج 1، ص 154.
     
    عبد المطّلب آنجا را كند و به چاه رسيد، تكبير گفت و قريشيان فهميدند كه او به هدفش رسيده است.
    آنها در برابر عبد المطّلب بلند شدند و گفتند: اين چاه پدرمان اسماعيل است و ما در آن حقّى داريم، پس ما را در آن شريك خود قرار بده.
    عبد المطّلب گفت: من چنين كارى نمى‏كنم و اين امر به من اختصاص دادهشده است.
    آنها گفتند: ما از اين مسئله دست نمى‏كشيم و با تو جنگ و ستيز مى‏نمائيم.
    عبد المطّلب گفت: پس كسى را داور قرار دهيد تا دراين‏مورد قضاوت كند.
    آنها گفتند: ما زن كاهنه‏اى را كه از خاندان بنى سعد بن هذيم است و در اطراف شام سكونت دارد، داور قرار مى‏دهيم.
    گروهى همراه با عبد المطّلب و گروهى نيز از خاندان عبد مناف به سوى شام حركت كردند. در راه و در بين حجاز و شام، گروه عبد المطّلب دچار تشنگى شديدى شدند، به‏طورى‏كه گمان كردند؛ مرگ آنها فرا رسيده است. پس از قريشيان آب خواستند، ولى آنها از دادن آب خوددارى نمودند.
    عبد المطّلب به ياران خود گفت: چه كنيم؟
    آنها گفتند: هرچه تو دستور دهى.
    عبد المطّلب گفت: هركسى بيايد براى خودش قبرى بكند، تا وقتى كه هريك از ما مرد، ديگران او را دفن كنند. بالاخره باقى ماندن يك جنازه بهتر از باقى ماندن تمام جنازه‏هاست.
     
    آنها پذيرفتند و دستورات او را انجام دادند. پس از چند لحظه‏اى، عبد المطّلب به ياران خود گفت: به خدا قسم كه اين‏چنين نشستن و منتظر مرگ شدن، از ناتوانى و عجز است.
    آنها از جايشان بلند شدند و جلوى چشمشان قريشيان به راه افتادند.
    سپس عبد المطّلب سوار بر مركب شد، همين‏كه شتر او از جاى خود حركت كرد، از زير پاى او آبى گوارا جارى شد كه خود عبد المطّلب و همراهانش تكبير گفتند. از آن آب مقدارى نوشيدند و مشك‏هاى خود را پر از آب كردند.
    بعد از آن، قريشيان از آنها طلب آب كردند و گفتند: به ما آب دهيد كه خداوند شما را سيراب كند.
    ياران عبد المطّلب گفتند: ما به شما آب نمى‏دهيم؛ چون شما به ما آب نداديد. عبد المطّلب به سخنان يارانش توجهى نكرد و گفت: ما نيز همانند آنها شويم؟! سپس قريشيان آمدند و از آن آب نوشيدند و مشكهايشان را از آب پر كردند. قريشيان گفتند: اى عبد المطّلب، به خدا قسم! با اين اتفاق، خداوند تو را بر ما پيروز گرداند و به خدا قسم! ديگر هيچ‏گاه در مورد زمزم با تو ستيز نخواهيم كرد. همان خدايى كه در چنين سرزمينى به شما آب رساند، همان خداوند هم سقايت زمزم را به تو سپرده است.
    براى سقايت زمزم به مكّه بازگرد.
    همگى، قبل از آنكه نزد آن زن كاهنه بروند، به مكّه بازگشتند.
    عبد المطّلب و يارانش به حفر زمزم مشغول شدند و دو آهوى طلايى را كه قبيله جرهم در آنجا دفن كرده بودند، همراه با تعدادى شمشير و زره، پيدا كردند.
     
    قريشيان اين‏بار گفتند: ما در اينها حقّى داريم و شريك تو هستيم.
    او گفت: خير، ولى شانس را برابر قرار مى‏دهيم. يعنى اينكه قرعه‏كشى مى‏كنيم.
    آنها گفتند: چگونه اين كار را انجام دهيم؟
    او گفت: قرعه‏اى را به نام كعبه و قرعه ديگر را به نام من و قرعه آخر را به نام شما مى‏نويسيم، آنگاه قرعه مى‏زنيم، به نام هركس كه افتاد، اينها براى اوست و نام هركس كه در نيامد، حقّى ندارد.
    آنها گفتند: انصاف را رعايت كردى.
    قرعه زدند و دو آهوى طلايى به نام كعبه و شمشيرها و زره‏ها به نام عبد المطّلب درآمد و هيچ چيزى به نام قريشيان درنيامد. عبد المطّلب نيز آن شمشيرها را فروخت و با پول آنها، درى را كه با طلا زينت شده بود براى كعبه ساخت و آهوها را در آن قرار داد.[29]
    ______________________________ (1). الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 13. پادشاهان ايران هداياى زيادى براى كعبه مى‏فرستادند. از جمله ساسان پسر بابك يا همان اسفنديار كه دو آهو از طلا و جواهرآلات، زره‏ها، شمشيرها و طلاهاى زياد ديگرى را به كعبه هديه كرد. عمرو بن حارث بن مضاض كه رئيس قبيله جرهم بود، اينها را در چاه زمزم دفن كرد تا اين‏كه خاندان اسماعيل در مكه ساكن شدند و عبد المطّلب، چاه زمزم را حفر نمود و اين وسايل را از آنجا بيرون آورد. دو آهو را داخل كعبه قرار داد، تا اين‏كه به سرقت رفتند. جريان از اين قرار بود كه در يكى از شبها، عده‏اى از قريش شراب خوردند و مست شدند و القيان نيز همراه آنها بود. زمانى كه وسايل عيش و نوش آنها تمام شد، به سوى كعبه رفتند و آن دو آهوى طلايى را دزديدند و آنها را به تجارى كه به سوى مكّه آمده بودند، فروختند و با پولش كالاهاى تمام قافله را خريدند و يك ماه به عياشى پرداختند. هيچ‏كس هم نمى‏دانست كه سرقت كار چه كسى است. تا اين‏كه در يكى از شبها عباس بن عبد المطّلب از جلوى خانه آنها عبور كرد و شنيد كه القيان جريان سرقت آهوها و فروش آنها را به صورت آواز مى‏خواندند. عباس هم اين واقعه را به قريشيان خبر داد و آنها فهميدند كه سرقت كار دومك جندل، غلام بنى مليح بوده است. او را گرفتند و انگشتان دستش را قطع كردند.
    سيره و صفات پيامبر اعظم ترجمه كحل البصر فى سيره سيد البشر، ص: 73
    اين اولين طلايى بود كه به وسيله آن كعبه را تزيين كردند و مردم و حاجيان به سوى زمزم آمدند و از آن تبرك گرفتند، به آن تمايل پيدا كردند و از چاه‏هاى ديگر روى گردانيدند.[30]
    عبد المطّلب اولين كسى بود كه موهاى خود را رنگ كرد[31]؛ چون نشانه پيرى زودرس در او ديده مى‏شد. او ماه رمضان را به كوه حراء مى‏رفت و تمام ماه نيازمندان را اطعام مى‏كرد تا اينكه در سن صد و بيست سالگى از دنيا رفت.
    او در زمان جاهليت پنج كار را انجام داد كه خداوند، آنها را جزو قوانين اسلام گنجانيد:
    1. زن پدر را بر پسر حرام نمود؛
    2. گنجى را پيدا كرد و يك پنجم آن را در راه خدا صدقه داد؛
    3. چاه زمزم را حفر نمود و آنجا را مركز سقايت حاجيان قرار داد؛
    4. ديه انسان را صد شتر قرار داد؛
    5. طواف در زمان جاهليت تعداد خاصى نداشت كه او هفت دور را براى اين كار قرار داد.
    خداوند متعال نيز تمام اين پنج قانون را در قوانين اسلام قرار داد.[32] عبد المطّلب قماربازى نكرد و هيچ بتى را نپرستيد و از گوشت حيواناتى كه براى بتها قربانى مى‏شدند، نمى‏خورد.
    او مى‏گفت: من پيرو دين ابراهيم هستم. مقدار ديگرى از زندگينامه او را در سال وفاتش خواهيم آورد.
    ______________________________ (1). السيرة النبوية، 155- 150.
    (2). الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 14.
    (3). تفسير نور الثقلين، ج 3، ص 494.
     
    3. هاشم‏
    اسم او عمرو بود و به خاطر مقام و مرتبه بلندش به او «عمرو العلى» مى‏گفتند. مادر او عاتكه دختر مرّة السلميه بود. او را هاشم مى‏گفتند؛ چون او اولين كسى بود كه براى قومش نان را خرد[33] و تريد مى‏كرد و در زمان قحطى به قومش مى‏داد. (معنى هشم، همان شكستن چيز خشك است.)
    عبد المناف فرزندان ديگرى جز هاشم نيز داشت: مطّلب، نوفل، عبد شمس و هاشم بزرگ‏ترين و مطّلب كوچك‏ترين فرزندان او بودند و عده‏اى مى‏گويند كه عبد شمس و هاشم دوقلو بوده‏اند. يكى از آنها زودتر از ديگرى به دنيا آمده است و انگشتانش به پيشانى ديگرى چسبيده بود كه آن را جدا كردند و آن محل خونين شد، فردى گفت: بين اين دو تن، خونريزى خواهد بود.
    آدم بن عبد العزيز در مدح عبد شمس مى‏گويد: يا امين اللّه إنّى قائل‏   قول ذى دين و برّ و حسب‏ عبد شمس لا تهنه انّما   عبد شمس عمّ عبد المطّلب‏ عبد شمس كان يتولّ هاشما   هما بعد لأمّ و لأب‏  

    «اى امين خدا، من گوينده سخنان ديندار، نيكوكار و باشرافت هستم.
    عبد شمس را كوچك ندان؛ چرا كه او عموى عبد المطّلب است. او با هاشم در يك زمان به دنيا آمده و اين دو از يك پدر و مادر هستند.»[34]
    بعد از آنكه عبد مناف مرد، پسرش، هاشم، عهده‏دار تمام كارها از جمله سقايت و اطعام مردم شد. آبرسانى به حاجيان به واسطه حوض‏هايى انجام مى‏شد كه در زمان قصىّ قرار داده بودند. آنها را در كنار
    ______________________________ (1). معجم لغة الفقها، ص 491.
    (2). تاريخ شهر دمشق، ج 7، ص 462.
     
    كعبه مى‏گذاشتند و آب گوارا را در آن حوضها مى‏ريختند و به حاجيان مى‏دادند.
    اطعام در زمان جاهليت به اين شكل بود كه قريشيان اموال و پولهايى را در تمام سال تهيه مى‏كردند و به قصىّ مى‏دادند تا با آنها، غذايى درست كند و به حاجيان و فقرا دهد. بعد از او عبد مناف و بعد از عبد مناف، هاشم عهده‏دار اين كارها شد.
    هاشم هرساله به اين كارها ادامه مى‏داد و از سود فروش چيزهايى كه از قريشيان گرفته بود اطعام مى‏كرد و اين كار در زمان جاهليت مرسوم شد. در اسلام نيز اين كار انجام مى‏شد و خلفاء، هرساله در منى اطعام مى‏كردند.
    هاشم به اين كار خود ادامه داد تا اينكه در يكى از سالها، قحطى شديدى گريبانگير مردم شد. هاشم به سوى شام رفت و اموالى را كه نزدش بود فروخت و با آنها نان خريد. در هنگام حج شترهايى را كشت و با آنها آبگوشت درست كرد و نان‏ها را خرد كرده و در آنها تريد مى‏كرد و گرسنگى مردم را برطرف مى‏نمود. به همين خاطر بود كه اسم او را هاشم (خردكننده نان) گذاشتند.
    گفته‏اند كه: هنگامى كه مردم دچار قحطى شدند، هاشم عده‏اى را جمع كرد و دو كاروان تابستانى و زمستانى تشكيل داد. كاروان زمستانى را به سوى يمن و كاروان تابستانى را به سوى شام فرستاد و سود تجارت آنها را بين فقير و غنى تقسيم كرد، به‏طورى‏كه فقيران بى‏نياز شدند.[35]
    دراين‏مورد ابن زبير سهمى گفته است:
    ______________________________ (1). زاد المسير، ج 8، ص 315.
     
    قل للذى طلب السّماحة و النّدى‏   هلّا مررت بآل عبد مناف‏ هلّا مررت تريد قراهم‏   منعوك من ضرر من اكناف‏ و الخالطين فقيرهم بغنيّهم‏   حتّى يكون فقيرهم كالكاف‏ و الموعدين بكل وعد صادق‏   و الراحلين برحلة الايلاف‏ عمرو العلى هشم الثريد لمعشر   كانوا بمكة مسنتين عجاف‏  

    «به كسى كه دنبال جوانمردى و كرم مى‏گردد، بگو: آيا نزد خاندان عبد مناف رفته‏اى؟ آيا نزد آنها نرفته‏اى تا تو را از گرسنگى و دربه‏درى نجات دهند؟ خاندانى كه در زمان سختى، به ديگران كمك كردند، به‏طورى‏كه نيازمندان را بى‏نياز نمودند. وعده‏هاى آنان راست بود و كاروان‏هايى را براى ايجاد الفت و دوستى به راه انداختند. عمرو العلى (هاشم) نان‏ها را براى مردم خرد كرده و تريد مى‏كرد در حالى كه قحطى و گرسنگى گريبانگير مردم مكه شده بود.»
    ابن ابى الحديد مى‏گويد: هاشم، قبل از حفر چاه زمزم، حوض‏هاى مخصوصى را در محل آن قرار مى‏داد و از آب چاه‏هاى مكه در آن مى‏ريخت تا حاجيان از آن آب‏ها بنوشند. هاشم اولين اطعامش را يك روز قبل از روز ترويه شروع مى‏كرد و در مكه، منى، عرفات و مشعر به مردم غذا مى‏رساند. تريدى از نان و گوشت و روغن و سويق‏[36] و خرما به حاجيان مى‏داد. آب را به منى مى‏برد؛ چون آب در آنجا كم بود و به حجاج مى‏رساند تا اينكه مراسم حج تمام مى‏شد و حجاج به شهرهاى خود باز مى‏گشتند.[37]
    ابن ابى الحديد مى‏گويد كه زبير گفت: تجارت قريش فقط در حدود
    ______________________________ (1). غذايى از آرد نرم.
    (2). شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 210.
     
    مكه بود. عجم‏ها كالاهاى خود را به آنها مى‏فروختند و آنها در بين يكديگر، آن كالاها را خريد و فروش مى‏كردند. تا اينكه هاشم به شام و به نزد قيصر[38] رفت. او هر روز گوسفندى مى‏كشت و آبگوشت و تريد درست مى‏كرد و مردم را به خوردن آن دعوت مى‏نمود. هاشم از لحاظ زيبايى كامل بود، پس اوضاع و احوال او را به قيصر اطلاع دادند كه نان را خرد مى‏كند و بر روى آنها آبگوشت مى‏ريزد و گوشت را بر آن مى‏ريزد و مردم را به خوردن دعوت مى‏كند.
    قيصر گفت: عجم‏ها و روميان نان را بر آبگوشت تريد مى‏كنند، ولى اينها برعكس عمل مى‏كنند.
    قيصر هاشم را نزد خود دعوت كرد و از ديدن و هم‏صحبتى با او خشنود شد. هنگامى كه چند مرتبه اين ملاقات‏ها صورت گرفت، هاشم از قيصر خواست تا به قريشيان اجازه دادوستد با روميان را بدهد و به آنها امان‏نامه دهد تا از گزند خطرات در امان باشند. قيصر قبول كرد و به همين دليل، مقام و منزلت هاشم نزد قريشيان بالاتر رفت.[39]
    هاشم باعث افتخار قوم و قبيله خود بود و سفره او هميشه، چه در حال رفاه و چه در حال قحطى، پهن بود. در راه‏ماندگان و ترسيدگان را پناه مى‏داد و نور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در صورتش مى‏درخشيد. هر عالم يهودى او را مى‏ديد، دستش را مى‏بوسيد و نزد هر چيز و هركس كه مى‏رفت، برايش سجده مى‏كردند. به همين دليل، اعراب دختران خود را براى ازدواج به او پيشنهاد مى‏دادند، ولى هاشم قبول نمى‏كرد.
    ______________________________ (1). منطقه‏اى در طبرستان كه به نام بعضى از پادشاهان روم ناميده شده است. معجم البلدان، ج 1، ص 172.
    (2). شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 211.
     
    هاشم براى دعا و عبادت به كوه ثبير مى‏رفت تا اينكه در خواب ديد كه به او مى‏گويند با سلمى نجاريه ازدواج كن.
    اعراب به هاشم و برادرش مطّلب، به خاطر زيبايى و جمالى كه داشتند، دو ماه مى‏گفتند.[40]
    هاشم در غزّه وفات يافت، در حالى كه بيست سال داشت و بعضى مى‏گويند كه او بيست و پنج سال داشت.[41]
    هاشم اولين نفر از پسران عبد مناف بود كه مرد. بعد از او عبد شمس در مكّه از دنيا رفت و او را در سرزمين اجياد دفن كردند[42] و بعد از او نوفل در راه عراق، در جايى به نام سلمان از دنيا رفت و بعد از او مطّلب در رومان‏[43] سرزمين عراق از دنيا رفت.
    بعد از هاشم، اطعام كردن و آب دادن به برادرش مطّلب رسيد؛ چون فرزند هاشم، عبد المطّلب، كوچك بود.[44]
    4. عبد مناف‏
    نام او مغيره و كنيه او عبد شمس بود و به خاطر زيبايى و جمالش به او ماه مى‏گفتند.
    عبد مناف، عبد العزّى و عبد الدار از يك مادر بودند به نام حبّى دختر حليل.
    او ميان قريش و حبشيان قرارداد بست و به آن قسم خورد.
    ______________________________ (1). همان.
    (2). سرسلسله علويه، ص 2.
    (3). ر. ك: معجم البلدان، ج 1، ص 92.
    (4). رومان در يمن است و در عراق نيست. رك: معجم البلدان، ج 3، ص 40.
    (5). تاريخ الطبرى، ج 2، ص 14.
     
    5. قصىّ‏
    اسم او زيد و كنيه‏اش ابو مغيره بود و به اين خاطر به او قصىّ مى‏گفتند كه ربيعة بن حرام از قبيله بنى عذرة بن سعيد بعد از مرگ كلاب، با مادرش فاطمه بنت سعد بن سيل ازدواج كرد و او را به سرزمين عذره در نزديكى شام برد. قصى نيز كه كوچك بود، همراه آنها رفت و برادر بزرگترش زهرة بن كلاب در مكه ماند. قصىّ به‏معنى دور است، و چون زيد از وطن دور شده بود، به او اين لقب را دادند.
    هنگامى كه فاطمه با ربيعه ازدواج كرد، پسرى از آنها به دنيا آمد كه اسم او را رازح گذاشتند كه او برادر مادرى قصىّ مى‏باشد.[45]
    قصىّ در دامان ربيعه بزرگ شد، تا اينكه همراه حجاج قضاعه به سوى مكه آمد و به نزد برادرش زهره رفت و با حبى دختر حليل بن حبشه خزاعى ازدواج كرد. در آن زمان، حليل كليددار كعبه بود.
    قصىّ فرزندانى به دنيا آورد به نام‏هاى عبد الدار، عبد مناف، عبد العزّى و عبد بن قصىّ و ثروت و مقام او روز به روز افزايش يافت.
    هنگامى كه حليل مرد، وصيت كرد كه دخترش حبى كليددار كعبه شود، ولى او گفت: من نمى‏توانم درب كعبه را باز و بسته كنم. پس اين مسئوليت را به پسرخوانده شوهرش ابو غبشان داد، ولى قصى او را فريب داد و كليددارى كعبه را به يك خيك شراب و يك آلت موسيقى از او خريد. از اين به بعد بود كه اين ضرب‏المثل ميان اعراب رايج شد كه هر كس ضرر بسيار مى‏ديد، به او مى‏گفتند: ضرر و زيان او از ابى غبشان نيز بيشتر است.
    ______________________________ (1). البداية و النهاية، ج 2، ص 260.
     
    قصىّ قبيله بنى خزاعه را از مكّه بيرون فرستاد و قبيله خود را كه در بيابان‏ها و كوهها بودند، جمع كرد و به مكّه آورد و به همين خاطر، به او مجمّع نيز مى‏گويند. شاعر در اين‏باره گفته است: ابوكم قصى كان يدعى مجمّعا   به جمع اللّه القبائل من فهر[46]  

    «پدر شما قصى به عنوان مجمّع خوانده مى‏شود و خداوند به وسيله او قبيله‏ها را از پراكندگى و پخش بودن نجات داد.»
    هنگامى كه قصىّ قريشيان را در مكه و اطراف آن اسكان داد، آنها او را رئيس قبيله خود قرار دادند و او اولين نفر از فرزندان كعب بن لؤى بود كه به اين مقام رسيد.
    مقام‏ها و امتيازات ديگرى كه به او داده بودند، عبارت‏اند از:
    1. كليددارى كعبه 2. آب‏رسانى به حاجيان 3. اطعام حاجيان و فقراء 4. رئيس شوراى ندوه 5. پرچم‏دارى.
    اين‏گونه بود كه قصىّ، بزرگ و رئيس قريش شد. قصىّ مكه را بين قومش به چهار قسمت تقسيم كرد و به آنها اجازه داد كه خانه بسازند، ولى آنان خواستند كه درخت‏ها را قطع كنند و قصىّ مانع اين كار شد. پس آنها هم خانه‏هاى خود را ساختند، در حالى كه داخل خانه‏هايشان درختانى بود، تا اين‏كه او مرد و آنها درختان را قطع كردند.
    قريش دستورات قصىّ را ميمون و بابركت مى‏دانست. به‏همين‏جهت، تمام ازدواج‏ها در خانه او صورت مى‏گرفت و تمام مشورت‏ها در خانه او انجام مى‏شد، تمام پرچم‏هاى جنگ از خانه او به اهتزاز درمى‏آمد و به دست يكى از پسرانش داده مى‏شد، هر كنيزى كه به سنّى مى‏رسيد كه‏
    ______________________________ (1). الاغانى، ج 8، ص 237.
     
    بايد لباس مخصوصى مى‏پوشيد، در خانه او اين كار را انجام مى‏داد و دستورات او همانند دين و آيينى براى قريش درآمده بود كه در زمان حيات و بعد از مردنش از آن اطاعت و پيروى مى‏كردند.
    او در كنار كعبه، دار الندوه را تأسيس نمود و درب آن را در مسجد الحرام قرار داد تا به كارهاى قريشيان رسيدگى نمايد.
    هنگامى كه قصىّ به سن كهولت رسيد، بزرگترين فرزندش، عبد الدار آدم ضعيفى بود، ولى عبد مناف و برادران ديگرش صاحب مقام و منزلت خوبى بودند. قصى به عبد الدار گفت: به خدا قسم! نمى‏گذارم كه برادرانت بر تو چيره شوند، سپس به او رياست دار الندوه، كليددارى كعبه، پرچم‏دارى، آبرسانى و اطعام حجاج را سپرد.
    هنگامى كه اسلام برقرار شد، كليددارى كعبه در دست بنوشيبة بن عثمان بن ابى طلحة بن عبد العزّى بن عثمان بن عبد الدار بود. مقام پرچم دارى نيز تا هنگام قدرت مسلمانان، در دست آنها بود و هنگامى كه اسلام قدرت گرفت، فرزندان عبد الدار نزد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمدند و گفتند: اى رسول خدا، پرچم‏دارى را نيز به ما بسپار.
    پيامبر فرمود: اسلام وسيع‏تر از آن است كه اين مقام فقط به شما منحصر باشد، پس اين مقام را از آنان گرفت.
    اطعام و آبرسانى در دست خاندان عبد الدار بود. فرزندان عبد المناف كه عبارت بودند از: عبد شمس، هاشم، مطّلب و نوفل بر اين شدند تا اين مقام را از آنها بگيرند؛ چون نسبت به آنها برترى و شرافت بيشترى داشتند. در اين هنگام بود كه قريش دو دسته شد: عده‏اى همراه خاندان عبد مناف بودند و عده‏اى نيز همراه خاندان عبد الدار مى‏گفتند: نبايد
     
    دستورات قصىّ تغيير كند. مسئول فعاليت‏هاى خاندان عبد الدار، عامر بن هاشم بن عبد مناف بن عبد الدار بود و قبيله‏هاى بنى مخزوم، بنى جمح، بنى سهم و بنى عدى با خاندان عبد الدار بودند و قبيله‏هاى بنى اسد بن عبد العزّى و بنى زهره بن كلاب و بنى تميم بن مرّه و بنى حارث بن فهر با خاندان عبد مناف بودند.
    اين دو گروه براى رسيدن به هدف خود، سوگند و پيمان‏هاى سخت و محكمى ياد كردند. گروه عبد مناف ظرفى پر از ماده‏اى خوشبو را كنار كعبه گذاشتند، دست خود را در آن مى‏گذاشتند و قسم مى‏خوردند كه اين مقام‏ها را بگيرند، پس آنها به عنوان گروه خوش‏بوكنندگان معروف شدند.
    خاندان عبد الدار نيز به همراه پيروانشان قسم خوردند كه اين مقامات را براى خود نگهدارند، پس آنها به نام قسم‏خورندگان معروف شدند و براى جنگ آماده شدند.
    پس از مدتى، صحبت از صلح به ميان آمد و خاندان عبد الدار مقام آبرسانى و اطعام كردن را به خاندان عبد مناف بخشيد و آنها نيز قبول كردند و جنگى در نگرفت.
    بعد از چندى، مقام آبرسانى و اطعام كردن به هاشم بن عبد مناف و بعد از او، به مطلب بن عبد مناف و بعد از او، به عبد المطّلب و بعد از او، به ابو طالب بن عبد المطّلب رسيد، ولى چون ابو طالب تنگدست بود، اموالى را از برادرش عباس قرض گرفت تا انفاق كند، ولى نتوانست قرضش را اداء نمايد، پس مجبور شد كه در عوض قرض و بدهكارى، مقام آبرسانى و اطعام كردن را به برادرش عباس بدهد.
    پس از عباس، پسرش عبد اللّه و پس از او، على بن عبد اللّه و بعد از او،
     
    محمد بن على و پس از او، داود بن على و بعد از او، منصور و پس از او نيز تك‏تك خلفاء، يكى پس از ديگرى، عهده‏دار اين دو مقام شدند.
    همچنين، رياست دار الندوه در دست خاندان عبد الدار بود تا اينكه به دست عكرمة بن عامر رسيد و او اين مقام را به معاويه فروخت و معاويه آن را به دار الاماره تبديل كرد.[47]
    در نهايت، قصى از دنيا رفت و بعد از او، فرزندانش دستورات و كارهاى او را دنبال كردند و او را در قبرستان حجون‏[48]، در مكه، دفن كردند و به زيارت قبر او مى‏رفتند و آن را گرامى مى‏داشتند.
    قصىّ چاهى را در مكه به نام عجول حفر كرد و آن اولين چاهى بود كه قريش در مكه حفر مى‏كرد. همچنين، او اولين كسى بود كه در سرزمين مزدلفه، براى غذا پختن آتش برپا كرد.[49]
    6. كلاب‏
    كنيه او ابو زهره و مادرش هند دختر سرير بن ثعلبة بن حارث بن فهر بود و دو برادر از پدرش داشت به نام‏هاى تيم و يقظه كه مادر آنها اسماء بنت جاريه بارقى بود.[50]
    7. مرّه‏
    كنيه او ابا يقظه و مادرش محشيه دختر شيبان بن محارب بن فهر بود و دو
    ______________________________ (1). الطبقات الكبرى، ج 1، ص 77.
    (2). حجون، كوهى است در بالاترين نقطه مكه كه قصى در آن دفن است. رك: به معجم البلدان، ج 2، ص 225.
    (3). الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 21.
    (4). تاريخ الطبرى، ج 2، ص 19.
     
    برادر به نام مصيص و عدى داشت كه مى‏گويند: مادر عدى، رقاش بنت ركبه بوده است.[51]
    8. كعب‏
    كنيه او ابا هصيص و مادرش ماريه دختر كعب قضاعيه بود. او دو برادر تنى به نام‏هاى عامر و سامه داشت و برادرى از پدرش داشت به نام عوف كه مادرش بارده غطفانيه بود. همچنين، او دو برادر نيز از غير پدرش داشت؛ يكى به نام خزيمه و ديگرى به نام سعد كه به او بنانة نيز مى‏گفتند.
    كعب داراى مقام و منزلتى بالا و خاص نزد اعراب بود و از همين رو، روز فوت او را مبدأ تاريخ خود قرار دادند تا سالى كه سپاه ابرهه با فيل‏هايش به كعبه حمله كرد و آن جريان اتفاق افتاد. مبدأ تاريخ آنها نيز در آن روز قرار گرفت. فاصله مرگ كعب تا عام الفيل دويست و بيست سال بود.
    كعب، در هنگام حج، براى مردم سخنرانى مى‏كرد و در آن، درباره پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سخن مى‏گفت؛ او خبر مى‏داد كه پيامبر از فرزندان اوست و آنها را به تصديق وى و اطاعت از او فرامى‏خواند. او، در اين رابطه، اين شعر را مى‏خواند: يا ليتنى شاهد نجواء دعوته‏   اذا قريش تنفّى الحقّ خذلانا[52]  

    «اى كاش شاهد دريافت دعوت او بودم، هنگامى كه قريش حق را رد مى‏كند و از آن حمايت نمى‏كند.»
    ______________________________ (1). الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 24.
    (2). البداية و النهاية، ج 2، ص 302.
     
    9. لؤى‏
    لؤى تصغير لأى است، به معنى نور.
    كنيه او ابا كعبه و مادرش عاتكه دختر يخلد بن نضر بن كنانه بود و او اولين زنى از عاتكه‏ها[53] بود كه نور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله در رحم او قرار گرفت.
    او دو برادر داشت؛ يكى به نام تيم ادرم، به معنى نقص در چانه، و ديگرى به نام قيس بود.[54]
    10. غالب‏
    كنيه او ابا تيم و مادرش ليلى دختر حارث بود. او برادرانى تنى به نام‏هاى حارث، محارب، اسد، عوف، جون و ذئب داشت.[55]
    11. فهر
    كنيه او ابا غالب، مادرش جندله دختر عامر بن حارث بن مضّاض جرهمى بود. فهر در مكه رياست مردم را به عهده داشت و آنها را از پراكندگى به اجتماع تبديل نمود.[56]
    ______________________________ (1). عاتكه‏ها، سه زن از اجداد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بودند كه يكى از آنها عاتكه دختر هلال بن فالج بن ذكوان، مادر عبد مناف بود و ديگرى عاتكه دختر مره بنت هلال مادر هاشم بن عبد مناف و ديگرى عاتكه دختر اوقص بن مرة بن هلال بن فالج و مادر وهبت، پدر آمنه، مادر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود. العين، ج 1، ص 195.
    (2). الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 25.
    (3). همان، ص 26.
    (4). همان.
     
    12. مالك‏
    كنيه او ابو حارث و مادرش عاتكه دختر عدوان بود.
    13. نضر
    او را نضر مى‏گفتند؛ چرا كه صورتى نورانى و زيبا داشت. كنيه او ابا يخلد و اسمش قيس بود، ولى مى‏گويند كه به او قريش نيز مى‏گفتند، پس هركس كه فرزند او باشد، قريش به حساب مى‏آيد و هركس فرزند او نباشد، قريش نيست.
    مى‏گويند: هنگامى كه قصى قريشيان را جمع كرد، به آنها قريش گفتند، چون قريش به معنى تجمع است. البته، برخى ديگر نيز نظراتى در اين‏باره داده‏اند كه احتياج به ذكر آنها نيست.
    مادر نضر، برّة دختر مرّ بن ادّ بن طابخه بود.
    14. كنانه‏
    كنيه او ابا نضر و اسمش كنانه بود و به اين سبب اين اسم را روى او گذاشتند؛ چون وجودش باعث محافظت از قومش مى‏شد. كنانه به معنى جعبه‏اى است كه تيرها را مى‏پوشاند. مادرش عوانه، دختر سعد بن قيس عيلان بود.
    15. خزيمه‏
    اسم مصغر خزمه است. در او نور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وجود داشت. كنيه او ابا اسد، و مادرش سلمى دختر اسلم بود كه برخى نام ديگرى براى او ذكر كرده‏اند.
     
    16. مدركه‏
    اسم او عمرو بود و به اين خاطر به او مدركه مى‏گفتند كه تمام مقامات پدرانش را درك نمود و آنها را به دست آورد. در او نور پيامبر صلّى اللّه عليه و آله وجود داشت. كنيه او ابا هذيل و مادرش خندف يا ليلى دختر حلوان بود.
    برادران تنى او عامر يا همان طابخه و عمير يا همان قمعه بودند. گفته مى‏شود كه پدر خزاعه بود.
    17. الياس‏
    كنيه او ابا عمرو و مادرش رباب دختر جنده بود. برادر تنى او ناس بود كه به او عيلان، كه نام اسبش بود، نيز مى‏گفتند.
    هنگامى كه الياس مرد، همسرش خندف بسيار غمگين و ناراحت شد، به‏طورى‏كه هيچ‏گاه از جايى كه او مرده بود، بلند نشد و زير هيچ سقفى قرار نگرفت تا اين‏كه مرد و به همين دليل بين مردم ضرب‏المثل شد. الياس در پنج‏شنبه مرد و خندف هر پنجشنبه، از صبح تا شب، گريه مى‏كرد.[57]
    الياس بزرگ و سرور قومش بود و هيچ كارى بدون نظر او انجام نمى‏شد و هيچ‏گاه منزلت او بين اعراب پايين نيامد. او را بزرگ مى‏دانستند و همچنين، او را همانند لقمان و امثالش حكيم مى‏دانستند.
    هنگامى كه الياس سر كار آمد، آن دسته از فرزندان اسماعيل عليه السّلام را كه سنت و روش پدرانشان را تغيير داده بودند، قبول نداشت و فضيلت و برترى‏اش بر آنها مشخص شد. او فرزندان اسماعيل عليه السّلام را جمع كرد و آنها
    ______________________________ (1). الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 29.
     
    را به سنّت پدرانشان بازگرداند.
    او اولين كسى بود كه براى عبادت به كوه حراء رفت و همچنين، او اولين كسى بود كه براى قربانى، چهارپا به كعبه اهدا كرد و حجر الاسود را، بعد از اين‏كه پس از توفان نوح از جايش تكان خورده بود، به گوشه‏اى از كعبه بازگرداند.
    18. مضر
    مضر از ماضر گرفته شده و ماضر به معنى شير است، قبل از آنكه تبديل به ماست شود. اسم او عمرو و مادرش سوره دختر عكّ بن عدنان بود. برادر تنى او اياد و دو برادر پدرى آنها ربيعه و إنمار بودند. و مادر آن دو برادر، جداله از قبيله جرهم بود.
    مضر در بين مردم خوش‏صداترين بود و او اولين كسى بود كه حدى خواند. اين به آن سبب بود كه او از شترش به زمين افتاد و دستش شكست، در اين حال فرياد مى‏زد: واى دستم، واى دستم همين صداى زيباى او باعث شد كه شترش از چراگاه نزد او بيايد. هنگامى كه او خوب شد، سوار شتر شد و براى شترش حدى مى‏خواند.
    برخى نيز مى‏گويند: دست غلام او شكست و او فرياد زد و از صداى او شترانش دور او جمع شدند، آن‏گاه مضر براى شتران حدى خواند و اين را مرسوم كرد. پس از آن، مردم چيزهاى ديگرى نيز به اين آواز افزودند.
    روايت شده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله از مضر تعريف و تمجيد نموده است.[58]
    ______________________________ (1). سبل الهدى و الرشاد، ج 1، ص 292.
     
    19. نزار
    نزار به معنى كم و اندك است. او را به اين اسم ناميدند؛ چون زمانى كه او به دنيا آمد، پدرش بين دو چشم او نورى را مشاهده كرد، كه آن نور همان نور نبوت بود، و باعث شادمانى و خوشحالى زياد پدرش شد، شتر قربانى كرد و غذا داد و گفت: تمام اين كارها، براى اين بچه كم و اندك است.
    كنيه او ابو اياد و مادرش معانه دختر جوشم بود.[59]
    20. معدّ
    كنيه او ابا قضاعه و مادرش مهده و برادرانش عك و عدن بودند.
    21. عدنان‏
    عدنان دو برادر به نام نبت و عامر داشت.
    نسب‏شناسان، در شمردن اجداد پيامبر تا عدنان، هم‏عقيده‏اند ولى بعد از او، در تعداد و مشخصات اجداد آن حضرت دچار اختلافات زيادى مى‏باشند، پس ما به همين‏جا بسنده مى‏كنيم؛ چون پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرموده است: «اذا بلغ نسبى الى عدنان، فأمسكوا؛ هنگامى كه در بيان نسب من به عدنان رسيديد، ديگر بايستيد.»[60]
    ______________________________ (1). سبل الهدى و الرشاد، ج 1، ص 292.
    (2). اعلام الورى باعلام الهدى، ج 1، ص 43.
     
    فصل سوم ولادت حضرت محمد
    تمامى علماى اماميه بر اين باورند كه ولادت نبى صلّى اللّه عليه و آله در هفدهم ماه ربيع الاول، روز جمعه، وقت طلوع فجر، در سال عام الفيل، در مكه معظمه و در خانه‏اى معروف به خانه محمد بن يوسف اتفاق افتاد. اين خانه از آن پيامبر بود و پيامبر آن را به عقيل بن ابى طالب هديه نمود. اولاد عقيل آن را به محمد بن يوسف، برادر حجاج، فروختند و او آن را خانه خود قرار داد تا اين‏كه در زمان هارون، مادر هارون، خيزران، آن را گرفت و در آنجا مسجدى بنا كرد تا اين‏كه آنجا به مكانى معروف بدل گشت. مردم دسته دسته به زيارت مى‏رفتند و در آنجا نماز مى‏خواندند و از آنجا بركت كسب مى‏نمودند.[61]
    از شيخ صدوق به سندش از امام جعفر صادق عليه السّلام روايت شده است كه امام عليه السّلام فرمود: ابليس كه لعنت خدا بر او باد، آسمان‏هاى هفت‏گانه را مى‏شكافت و مى‏پيمود، اما زمانى كه حضرت عيسى عليه السّلام متولد شد،
    ______________________________ (1). الكافى، ج 1، ص 439.
     
    شيطان از حركت در سه آسمان منع شد و او در چهار آسمان بود تا اينكه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله متولد شدند و شيطان از تمامى هفت آسمان دور شد؛ توسط ستارگان هدف قرار گرفته مى‏شد و قريش گفتند: اين لحظه همان لحظه‏اى است كه از اهل كتاب شنيده بوديم.
    عمرو بن اميّه كه از فال‏گيران زمان جاهليت بوده است، مى‏گفت: به اين ستارگان بنگريد كه به وسيله آنها هدايت مى‏شويم و راه خود را مى‏يابيم و به وسيله آنها فصل زمستان و تابستان را متوجه مى‏شويم و اگر يكى از ستارگان بيفتد، همه چيز هلاك و نابود مى‏شود.
    صبح روز ولادت نبى مكرم اسلام، بتى وجود نداشت مگر اين‏كه روى صورت به زمين افتاده بود. در آن شب، صداى مهيبى از ايوان كسرى برخاست و ايوان به شدت لرزيد و چهارده سنگ كه بر بلنداى ايوان بودند، افتادند. آب درياى سياه كم شد، آب ساوه لبالب گرديد و آتشكده فارس خاموش شد. اين آتش هزار سال بود كه خاموش نشده بود و موبدان در آن شب، در خواب، شتر سركشى را ديدند كه شتران زيادى به دنبال او بودند، از دجله گذشتند و وارد سرزمين آنها شدند.
    طاق ايوان كسرى، از وسط شكاف برداشته و دجله عوراء (بصره) شكاف برداشته و پاره‏پاره شد. و در آن شب، نورى از سمت حجاز منتشر شد و سپس گسترش يافت تا به مشرق رسيد، و تخت و تاج پادشاهى در دنيا نماند، مگر اين‏كه شكست و پادشاهان گنگ شدند و در آن روز نمى‏توانستند سخن بگويند، علم كهانت كاهنان و سحر ساحران باطل شد و در ميان عرب، كاهنى باقى نماند مگر اينكه دوستش از او دورى كند، و قريش در ميان عرب بزرگ و عزيز شد و قريش را آل اللّه ناميدند.
    سيره و صفات پيامبر اعظم ترجمه كحل البصر فى سيره سيد البشر، ص: 93
    امام صادق عليه السّلام مى‏فرمايد: قريش را آل اللّه مى‏گفتند؛ چون‏كه در بيت اللّه الحرام هستند.
    آمنه عليها السّلام مى‏گويد: وقتى كه فرزندم را به دنيا آوردم، دست بر زمين نهاد و سرش را به آسمان بلند كرد و به آسمان نگريست. سپس از او نورى خارج شد كه هر چيزى در برابر آن نور، بى‏نور بود و شنيدم كه از ميان نور كسى مى‏گويد: همانا تو آقاى تمامى بشر را به دنيا آوردى، پس او را محمد بنام!
    سپس عبد المطّلب نزد آمنه رفت تا او را ببيند و آمنه آنچه را شنيده بود، به او گفت. عبد المطّلب كودك را از مادر گرفت و در آغوش فشرد و گفت: الحمد للّه الذى اعطانى‏   هذا الغلام الطيّب الاردان‏ قد ساد فى المهد على الغلمان‏
     
    «خداوندا، تو را شكر مى‏كنم به خاطر اين كودكى كه پاك و طيب است و آن را به ما عطا كردى. او بر تمامى كودكان سرور و برتر است.»
    عبد المطّلب كودك را به تمامى اركان كعبه تعويذ نمود و اشعارى در آنجا سرود.
    امام صادق عليه السّلام مى‏فرمايد: ابليس تمامى شياطين را فراخواند و همگى نزد او جمع شدند و به ابليس گفتند: اى آقاى ما، چه چيز شما را ناراحت كرده است؟ ابليس به آنها جواب داد: واى بر شما! از امشب، مرا از آسمان و زمين منع كردند. هرآينه در زمين، اتفاقى بس بزرگ افتاده است، همانند اتفاقى كه در زمان تولد عيسى بن مريم افتاد. برويد و خودتان ببينيد كه چه شده است؟ شياطين همگى پراكنده شدند و سپس بازگشتند و گفتند: ما
     
    چيزى نيافتيم.
    ابليس كه لعنت خدا بر او باد گفت: خودم بايد بروم، سپس در دنيا به جستجو پرداخت تا اين‏كه به حرم رسيد و ديد كه حرم مالامال از فرشتگان و ملائكه است. او نيز خواست وارد شود كه بر او فرياد زدند، پس بازگشت در حالى كه مانند گنجشكى شده بود. از سمت حرم داخل شد كه جبرئيل عليه السّلام به او گفت: من تو را ديدم خدا لعنتت كند!
    او به جبرئيل گفت: از تو سؤالى دارم، اى جبرئيل، از آن شب چه اتفاقى در زمين افتاده است؟
    جبرئيل به او جواب داد: محمد ولادت يافته است.
    ابليس گفت: آيا براى من در او بهره و نصيبى است؟
    جبرئيل در جواب گفت: خير.
    ابليس پرسيد: در امتش چطور؟
    جبرئيل گفت: بلى.
    ابليس گفت: الان راضى شدم.[62]
    ابن شهرآشوب‏[63] از على عليه السّلام نقل مى‏كند: چون‏كه رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ولادت يافت، همگى بت‏ها در كعبه روى صورت به زمين افتادند. چون‏كه غروب شد صدايى از آسمان شنيده شد كه مى‏گفت: جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ كانَ زَهُوقاً؛ حق آمد و باطل رفت، همانا باطل نابودشدنى‏
    ______________________________ (1). امالى صدوق، ص 235.
    (2). رشيد الدين ابو جعفر محمد بن على بن شهرآشوب السروى المازندرانى صاحب كتاب المناقب و المعالم و ديگر كتاب‏ها و در فضيلت او همين بس كه همگى به بزرگى و علو مقامش اعتراف دارند. قبرش در خارج حلب روى كوه جوشن است. الكنى و الالقاب، ج 1، ص 386- 385.
     
    است.[64]
    همچنين، روايت شده است كه: آن شب نورى مى‏تابيد كه تمام دنيا را روشن كرده بود و تمامى درختان و سنگ‏ها مى‏خنديدند و همه اشيا در آسمان و زمين تسبيح خداى عزّ و جلّ مى‏گفتند و شيطان رانده شد، درحالى‏كه مى‏گفت: برترين امتها و بهترين خلق و گرامى‏ترين مردم و بزرگوارترين عالم، محمد است.[65]
    شيخ كلينى از امام محمد باقر عليه السّلام روايت مى‏كند: چون‏كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله ولادت يافت، مردى از اهل كتاب (يهودى يا نصرانى) به سوى بزرگان قريش رفت كه در ميان آنان هشام بن مغيره و وليد بن مغيره و عاص بن هشام و ابو وجزة بن ابى عمرو بن اميّه و عتبة بن ربيعه بودند. آن مرد به آنان گفت: آيا ديشب در ميان شما، طفلى ولادت يافته است؟
    جواب دادند: نه.
    مرد يهودى گفت: پس بايد در فلسطين طفلى ولادت يافته باشد.
    اسمش احمد است و هلاكت اهل كتاب و يهود به دست اوست. اى قريشيان، شما اشتباه كرديد! پراكنده شويد و از اين طفل بپرسيد. آن طفل پسر عبد اللّه بن عبد المطّلب است.
    آنها به دنبال آن مرد اهل كتاب رفتند و او را يافتند و به او گفتند: همانا آن طفل در ميان ما متولد شده است.
    مرد اهل كتاب گفت: قبل از اين‏كه من به شما بگويم متولد شده بود يا بعد از اين‏كه به شما گفتم؟
    به او جواب دادند: قبل از اين‏كه تو به ما بگويى.
    ______________________________ (1). مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 31.
    (2). بحار الانوار، ج 15، ص 274.
     
    مرد گفت: برويد او را براى من بياوريد.
    ايشان رفتند و مادر حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله را آوردند، آنها به مادر حضرت گفتند: پسرت را به ما نشان بده.
    مادر حضرت محمد صلّى اللّه عليه و آله فرمود: همانا وقتى كه طفلم به دنيا آمد، مانند كودكان ديگر به دنيا نيامد؛ وقتى كه به دنيا آمد، دست بر زمين زد و سرش را به آسمان بلند كرد و به آن نگريست، سپس نورى از او خارج شد تا اين كه از شدت نور چشمم جايى را نمى‏ديد و شنيدم هاتفى در آسمان مى‏گويد: همانا تو آقاى تمامى امت‏ها را به دنيا آوردى. او را از شرّ تمامى حسودان به خداوند واحد پناه ده و او را محمد بنام.
    مرد اهل كتاب گفت: او را به ما نشان بده.
    وقتى كه آن مرد به طفل نگريست، او را برگرداند و به علامتى كه بين دو كتف طفل بود نگريست، از هوش رفت. سپس طفل را برداشتند و براى مادرش بردند و گفتند: مبارك باد بر تو اين طفل.
    وقتى كه مادر و طفل رفتند، مردان قريشى به آن مرد گفتند: چه شده است، واى بر تو!
    گفت: نبوت از ميان بنى اسرائيل تا روز قيامت رفت و به خدا قسم! اين طفل آنها را نابود مى‏كند.
    قريش از اين مطلب خوشحال شدند. وقتى ديد كه آنها مى‏روند گفت:
    خوشحال باشيد، اما به خدا قسم! بر شما قدرتى مسلط مى‏گردد كه اهل شرق و غرب درباره آن سخن خواهند گفت.
    ابو سفيان جواب داد: او بر تمام شرور مسلط مى‏شود.[66]
    ______________________________ (1). الكافى، ج 8، ص 301- 300.
     
    محقق كاشانى‏[67] در كتاب علم اليقين مى‏گويد: روايت شده است كه آمنه صلّى اللّه عليه و آله، مادر پيامبر، وقتى پيامبر را حامله بود، مى‏گفت: احساس نكردم كه حامله شده‏ام و آن‏گونه كه زنان در زمان حامله شدن احساس سنگينى مى‏كنند، من چنين احساسى نداشتم؛ مگر اين‏كه ديگر حيض نمى‏ديدم.
    بين خواب و بيدارى بودم كه كسى به من گفت: آيا احساس حمل نمى‏كنى و گويا من گفتم: نمى‏دانم، پس او به من گفت: چنين بگو: پناه مى‏برم به خداوند واحد از شرّ تمامى حسودان و او را محمد بنام!
    در روايت ديگرى آمده است كه آمنه صلّى اللّه عليه و آله مى‏فرمايد: وقتى كه پيامبر را به دنيا آوردم، به همراه او نورى خارج شد كه ما بين مشرق و مغرب عالم را روشن كرد. سپس طفل با دستش به زمين تكيه زد و مشتى خاك برداشت و به آسمان پرتاب كرد و سر به آسمان بلند كرد.[68]
    روايت شده است: وقتى پيامبر به دنيا آمد، سرش را به سوى آسمان بلند كرد و سپس در برابر خداوند سر به خاك نهاد. همانا او در حالى به دنيا آمد كه شاد و مسرور بود. همچنين بدون احتياج به طبيب ختنه‏شده به دنيا آمد و نافش بريده شده بود. پاكيزه بود و خون و آلودگى‏هايى كه از زنان معمولا خارج مى‏شود، به همراه نداشت.[69]
    در بعضى از احاديث آمده است كه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: از كرامت‏هاى من كه از جانب پروردگارم بود، يكى اين است كه من ختنه‏شده به دنيا
    ______________________________ (1). محدث محقق محمد بن مرتضى كه معروف به محسن كاشانى است) صاحب تصنيف‏هاى فراوانى و مشهورى است مانند الوافى و الصافى و الشافى و المفلتح و النخبه و علم اليقين و عين اليقين و ... در سال 1091 در كاشان وفات نمود. الكنى و الالقاب، ج 2، ص 523- 521.
    (2). علم اليقين، ج 1، ص 582.
    (3). همان.
     
    آمدم‏[70]؛ و با تولد من، آتشكده فارس خاموش شد و قبل از آن، تا هزار سال هرگز خاموش نشده بود؛ و درياى سياه خشك شد؛ و شيطان از اخبار آسمان دور شد و با شهاب‏سنگ هدف قرار گرفت، در حالى كه قبل از ولادت من در آسمان‏ها بالا مى‏رفت و از آسمان دنيا به آسمان‏هاى ديگر تجاوز مى‏نمود.
    وقتى كه حضرت عيسى عليه السّلام ولادت يافت، شيطان از مجاورت آسمان دنيا منع شد، سپس شياطين استراق سمع مى‏نمودند يعنى جنى از جنيان كلمه‏اى را مى‏شنيد و آن را به ولى خودش از انسان‏ها القاء مى‏كرد و آن را با دروغ مى‏آميخت؛ تا اين‏كه پيامبر ما محمد صلّى اللّه عليه و آله به دنيا آمد، پس شيطان از تردد در آسمان جز موارد اندك ممنوع شد؛ و هنگامى كه پيامبر به رسالت مبعوث شد، براى هميشه از آسمان‏ها منع شد. خداوند حكيم مى‏فرمايد: «وَ أَنَّا لَمَسْنَا السَّماءَ فَوَجَدْناها مُلِئَتْ حَرَساً شَدِيداً وَ شُهُباً وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنْها مَقاعِدَ لِلسَّمْعِ فَمَنْ يَسْتَمِعِ الْآنَ يَجِدْ لَهُ شِهاباً رَصَداً»[71]
    گفته شده است كه براى هر گروه از جن، مكانى در آسمان است كه از آنجا استراق سمع مى‏كنند. زمانى كه محمد صلّى اللّه عليه و آله به دنيا آمد، آنها به وسيله ستارگان مورد هدف قرار مى‏گرفتند؛ پس ابليس گفت: در زمين بايد اتفاقى افتاده باشد. از هرجايى از زمين مقدارى خاك برايم بياوريد!
    از هر نقطه، مقدارى خاك براى او آوردند. ابليس آنها را مى‏بوييد و مى‏ريخت تا اين‏كه به سرزمين تهامه رسيد. چون‏كه آن خاك را بوييد، گفت: اينجا آن اتفاق افتاده است.[72]
    ______________________________ (1). سبل الهدى و الرشاد، ج 10، ص 48.
    (2). جن/ 9- 8.
    (3). الطبقات الكبرى، ج 1، ص 167.
     
    از اين نمونه آيات و شواهد بسيار زياد است و ما به همين مقدار اكتفا مى‏كنيم.
    چه زيبا گفته گوينده اين اشعار: بدا بمولده المسعود طالعه‏   بدر الهدى و اختفت فيه الأضاليل‏ و زال عن رأس كسرى التاج حين علا   من فوق بهرام للايمان أكاليل‏ بخاتم الرسل قد زلت اسوره‏   فعرشه بعد كرسى الملك مشلول‏ سبحان من خصّ- بالإسراء رتبته‏   بقربه حيث لا كيف و تمثيل‏ بالجسم اسرى به و الروح خادمه‏   له من اللّه تعظيم و تبجيل‏ له البراق جواد و السماء طرق‏   مسلوكه و دليل السير جبريل‏ له شريعة حق الهدى و له‏   شريعة الروح ما يحويه انجيل‏ و كل أسفار تورية الكليم لها   من بعد أسفار صبح الذكر تعطيل‏ لولاه ما كان لا علم و لا عمل‏   و لا كتاب و لا نص و تأويل‏ و لا وجود و لا انس و لا ملك‏   و لا حديث و لا وحى و لا تنزيل‏  

     
    له الخوارق فالعرجون فى يده‏   مهند من سيوف اللّه مسلول‏ حروبه و مغازيه لها سير   بها يحدث جيل بعده جيل‏  

    «با تولد اين مولود سعادتمند، طالع او- بدر هدى- آشكار گشت و با آمدن او گمراهى نابود و مخفى شد.
    هنگامى كه كسرى به سوى بهرام براى سوگند رفته بود، تاج پادشاهى‏اش سقوط كرد.
    با آمدن خاتم رسل، بندها از دست و پاى بشر آزاد شد و تمامى تخت پادشاهان زمين‏گير شد.
    خداى سبحان او را در شب معراج آن‏قدر به خودش نزديك كرد كه مثالى براى آن نيست.
    با جسمش به معراج رفت در حالى كه روح (جبرئيل) خادمش بود و خداوند او را بزرگ داشت.
    او صاحب براق (مركب پيامبر) است و در آسمان‏ها سير مى‏كند و راه اوست و راهنماى راه او جبرئيل مى‏باشد.
    شريعت حق و هدايت از براى اوست. شريعت او شريعت جبرئيل است و انجيل از آمدن او خبر داد.
    تمامى اسفار تورات موسى (ع) پس از تابش روشنايى‏دهنده صبح قرآن، تعطيل شد.
    اگر او نبود علم و عمل، كتاب و نص و تأويلى هم نبود.
    موجودات از انس و فرشته نبودند، حديث و وحى‏اى هم نبود.
    سيره و صفات پيامبر اعظم ترجمه كحل البصر فى سيره سيد البشر، ص: 101
    معجزات و خرق عادت‏ها مانند شاخه خرما به راحتى در دست او بود؛ خودش شمشير از غلاف كشيده خداوند است.
    درباره جنگ‏ها و غزوه‏هاى او داستان‏هايى است كه نسل بعد از نسل از آنها سخن خواهند گفت.»
     
    فصل چهارم دايه‏هاى پيامبر
    شيخ كلينى از امام صادق عليه السّلام نقل مى‏كند: چون‏كه نبى مكرم ولادت يافت، چند روز گذشت ولى حضرت آمنه عليها السّلام شيرى نداشت تا به او دهد، پس ابو طالب پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را در آغوش گرفت و پستان خود را به دهان او نهاد و به اذن خداى تعالى شير از پستان او آمد و طفل چند روزى به اين صورت شير مى‏نوشيد تا اين‏كه ابو طالب به حليمه برخورد و طفل را به او داد.[73]
    من [مصنف‏] مى‏گويم: سيره‏نويسان چنين مى‏گويند: رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را حضرت آمنه سه روز شير نوشاند و هفت روز نيز گفته شده، سپس از پستان ثويبه اسليمه كنيز ابى لهب چند روز قبل از حليمه سعديه شير نوشيد.[74]
    صاحب كتاب ازهار بستان الناظرين مى‏گويد: ثويبه كنيز بنت ابى لهب هنگامى كه بشارت ولادت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله را شنيد، ابو لهب او را آزاد كرد و او نيز پيامبر را شير نوشاند. بعد از سال‏ها، هروقت او بر پيامبر داخل‏
    ______________________________ (1). الكافى، ج 1، ص 448، ح 27.
    (2). كشف الغمه، ج 1، ص 15.
     
    مى‏شد، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و خديجه عليها السّلام او را بسيار احترام مى‏كردند. رسول اللّه هرگاه به مدينه مى‏رفت، براى او هديه‏اى مى‏برد تا اينكه بعد از فتح خيبر وفات يافت.
    در كتاب سيرة مغلطان‏[75] چنين آمده است: كنيز ابى لهب در سال هفتم هجرت وفات يافت چون‏كه خبر وفات او به پيامبر صلّى اللّه عليه و آله رسيد، پيامبر صلّى اللّه عليه و آله درباره پسر او، مسروح، سؤال نمود، گفته شد: مرده است.
    پيامبر از خويشان او پرسيد، جواب داده شد: خويشاوندى براى او باقى نمانده است؛ اين مطلب را ابو عمرو گفت.
    قبل از پيامبر، حمزه عموى پيامبر نيز از پستان او شير نوشيد و بعد از حمزه، ابا سلمة بن عبد الاسد مخزومى را شير نوشاند.[76]
    ابو نعيم‏[77] مى‏گويد: كسى از اسلام آوردن آن زن و كنيز ابى لهب آگاهى‏
    ______________________________ (1). علاء الدين بن مغلطاى بن قليج بن عبد اللّه البكجرى القاهرى الحنفى نسب‏دانى بود كه آگاه به فنون حديث بود و صاحب مولفات فراوانى است من‏جمله: شرح البخارى و السيرة النبوية.
    او در سال 761 وفات يافت. رك: الكنى و الالقاب، ج 2، ص 663.
    (2). مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 149.
    (3). ابو نعيم احمد بن عبد اللّه الاصفهانى (336- 430) جد بزرگ او، مهران، مسلمان شد و او را مادرش حميده دختر ابو نعيم در اصفهان به دنيا آورد. او از پدرش عبد اللّه بن احمد (م 365) علم آموخت و براى پسرش از بزرگان و عالمان آن عصر از شام و بغداد و واسط و نيشابور استاد گرفت. ابو نعيم از مشايخ در سال 344 استماع نمود و سپس به سرزمين‏هاى زيادى در سال 356 سفر كرد از جمله به بغداد و كوفه و بصره و مكه و نيشابور. او مؤلفات بسيارى دارد من‏جمله حلية الاولياء، الاربعين كه احاديث امام مهدى را در آن گرد آورد.
    منقبة المطهرين و مرتبة الطيبين، ما نزل من القرآن فى امير المؤمنين. شيخ محمد تقى مجلسى از ذريه و اولاد او است. ابو نعيم در اصفهان وفات نمود و در محله درب الشيخ ابو مسعود دفن شد و بر قبرش نوشتند: «قال رسول اللّه مكتوب على ساق العرش، لا اله الا اللّه وحده لا شريك له محمد بن عبد اللّه عبدى و رسولى ايدته بعلى بن ابى طالب ...»
     
    نداشت، غير از ابن منده.[78] چون‏كه ابو لهب مرد، عباس، برادرش، او را در خواب ديد و به او گفت: حالت چطور است؟
    ابو لهب گفت: همواره در آتشم مگر اين‏كه هر شب، از دو انگشت من آبى جارى مى‏گردد كه از عذابم مى‏كاهد. (به انگشتان ما بين ابهام و سبابه اشاره كرد.) آن نيز به اين دليل است كه وقتى مرا به ولادت محمد صلّى اللّه عليه و آله بشارت دادند، ثويبه را رها كردم و ثويبه نيز محمد صلّى اللّه عليه و آله را شير نوشاند.[79]
    ابن جوزى‏[80] مى‏گويد: اگر وضعيت ابو لهب كافر كه قرآن آياتى در نكوهش او دارد، به علت شادمانى شب ولادت حضرت محمد چنين است، پس چه چيز براى مسلمانى از امت نبى بهتر از اين است كه در ولادت او شادمانى كند و اهل اسلام در ولادت آن مولود شريف هرچه از دستش برمى‏آيد، انجام دهد. جشن‏هايى خصوصا نزد ما در مكه مشرفه‏
    ______________________________ (1). ذخائر العقبى، ص 59.
    (2). سبل الهدى و الرشاد، ج 1، ص 367.
    (3). ابو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد البكرى الحنبلى داراى مولفات فراوانى است من‏جمله الردّ على المتعصب العنيد المانع عن لعن يزيد كه اين كتاب رد بر كتاب عبد المغيث بن زهير الحنبلى است كه در كتابى در فضايل يزيد نوشته. ابن جوزى در بغداد در سال 597 وفات نمود.
    او اشعار زيبايى دارد من‏جمله:
    [1] ( 1). سبل الهدى و الرشاد، ج 2، ص 100.
    [2] ( 2). المجموع، ج 18، ص 227.
    [3] ( 3). بلاغات النساء، ص 65.
    [4] ( 4). بحار الانوار، ج 15، ص 234.
    [5] ( 5). الكافى، ج 1، ص 23.
    [6] ( 1). همان.
    [7] ( 2). مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 145.
    [8] ( 1). صحيح مسلم، ج 7، ص 81.
    [9] ( 2). الشفاء بتعريف المصطفى، ج 1، ص 62.
    [10] ( 3). الشفاء بتعريف المصطفى، ج 1، ص 63.
    [11] ( 4). مناقب آل ابى طالب، ج 3، ص 130.
    [12] ( 1). مكارم اخلاق، ص 33.
    [13] ( 2). الكافى، ج 6، ص 512.
    [14] ( 3). وسائل الشيعه، ج 3، ص 344.
    [15] ( 4). صحيح مسلم، ج 8، ص 141.
    [16] ( 1). الكافى، ج 2، ص 95.
    [17] ( 2). طه/ 1 و 2.
    [18] ( 3). بشارة المصطفى، ص 114.
    [19] ( 4). فلاح السائل، ص 161.
    [20] ( 5). سبل الهدى و الرشاد، ج 9، ص 399.
    [21] ( 1). مائده/ 118.
    [22] ( 2). نساء/ 41.
    [23] ( 3). بحار الانوار، ج 16، ص 294.
    [24] ( 1). تاريخ الطبرى، ج 2، ص 239.
    [25] ( 1). عيون اخبار الرضا، ج 2، ص 289.
    [26] ( 1). رجوع كنيد به مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 27.
    [27] ( 2). ذخائر عقبى، ص 208.
    [28] ( 1). ر. ك: سيرة النبوية، ج 1، ص 154.
    [29] ( 1). الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 13. پادشاهان ايران هداياى زيادى براى كعبه مى‏فرستادند. از جمله ساسان پسر بابك يا همان اسفنديار كه دو آهو از طلا و جواهرآلات، زره‏ها، شمشيرها و طلاهاى زياد ديگرى را به كعبه هديه كرد. عمرو بن حارث بن مضاض كه رئيس قبيله جرهم بود، اينها را در چاه زمزم دفن كرد تا اين‏كه خاندان اسماعيل در مكه ساكن شدند و عبد المطّلب، چاه زمزم را حفر نمود و اين وسايل را از آنجا بيرون آورد. دو آهو را داخل كعبه قرار داد، تا اين‏كه به سرقت رفتند. جريان از اين قرار بود كه در يكى از شبها، عده‏اى از قريش شراب خوردند و مست شدند و القيان نيز همراه آنها بود. زمانى كه وسايل عيش و نوش آنها تمام شد، به سوى كعبه رفتند و آن دو آهوى طلايى را دزديدند و آنها را به تجارى كه به سوى مكّه آمده بودند، فروختند و با پولش كالاهاى تمام قافله را خريدند و يك ماه به عياشى پرداختند. هيچ‏كس هم نمى‏دانست كه سرقت كار چه كسى است. تا اين‏كه در يكى از شبها عباس بن عبد المطّلب از جلوى خانه آنها عبور كرد و شنيد كه القيان جريان سرقت آهوها و فروش آنها را به صورت آواز مى‏خواندند. عباس هم اين واقعه را به قريشيان خبر داد و آنها فهميدند كه سرقت كار دومك جندل، غلام بنى مليح بوده است. او را گرفتند و انگشتان دستش را قطع كردند.
    [30] ( 1). السيرة النبوية، 155- 150.
    [31] ( 2). الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 14.
    [32] ( 3). تفسير نور الثقلين، ج 3، ص 494.
    [33] ( 1). معجم لغة الفقها، ص 491.
    [34] ( 2). تاريخ شهر دمشق، ج 7، ص 462.
    [35] ( 1). زاد المسير، ج 8، ص 315.
    [36] ( 1). غذايى از آرد نرم.
    [37] ( 2). شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 210.
    [38] ( 1). منطقه‏اى در طبرستان كه به نام بعضى از پادشاهان روم ناميده شده است. معجم البلدان، ج 1، ص 172.
    [39] ( 2). شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 211.
    [40] ( 1). همان.
    [41] ( 2). سرسلسله علويه، ص 2.
    [42] ( 3). ر. ك: معجم البلدان، ج 1، ص 92.
    [43] ( 4). رومان در يمن است و در عراق نيست. رك: معجم البلدان، ج 3، ص 40.
    [44] ( 5). تاريخ الطبرى، ج 2، ص 14.
    [45] ( 1). البداية و النهاية، ج 2، ص 260.
    [46] ( 1). الاغانى، ج 8، ص 237.
    [47] ( 1). الطبقات الكبرى، ج 1، ص 77.
    [48] ( 2). حجون، كوهى است در بالاترين نقطه مكه كه قصى در آن دفن است. رك: به معجم البلدان، ج 2، ص 225.
    [49] ( 3). الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 21.
    [50] ( 4). تاريخ الطبرى، ج 2، ص 19.
    [51] ( 1). الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 24.
    [52] ( 2). البداية و النهاية، ج 2، ص 302.
    [53] ( 1). عاتكه‏ها، سه زن از اجداد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بودند كه يكى از آنها عاتكه دختر هلال بن فالج بن ذكوان، مادر عبد مناف بود و ديگرى عاتكه دختر مره بنت هلال مادر هاشم بن عبد مناف و ديگرى عاتكه دختر اوقص بن مرة بن هلال بن فالج و مادر وهبت، پدر آمنه، مادر پيامبر صلّى اللّه عليه و آله بود. العين، ج 1، ص 195.
    [54] ( 2). الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 25.
    [55] ( 3). همان، ص 26.
    [56] ( 4). همان.
    [57] ( 1). الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 29.
    [58] ( 1). سبل الهدى و الرشاد، ج 1، ص 292.
    [59] ( 1). سبل الهدى و الرشاد، ج 1، ص 292.
    [60] ( 2). اعلام الورى باعلام الهدى، ج 1، ص 43.
    [61] ( 1). الكافى، ج 1، ص 439.
    [62] ( 1). امالى صدوق، ص 235.
    [63] ( 2). رشيد الدين ابو جعفر محمد بن على بن شهرآشوب السروى المازندرانى صاحب كتاب المناقب و المعالم و ديگر كتاب‏ها و در فضيلت او همين بس كه همگى به بزرگى و علو مقامش اعتراف دارند. قبرش در خارج حلب روى كوه جوشن است. الكنى و الالقاب، ج 1، ص 386- 385.
    [64] ( 1). مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 31.
    [65] ( 2). بحار الانوار، ج 15، ص 274.
    [66] ( 1). الكافى، ج 8، ص 301- 300.
    [67] ( 1). محدث محقق محمد بن مرتضى كه معروف به محسن كاشانى است) صاحب تصنيف‏هاى فراوانى و مشهورى است مانند الوافى و الصافى و الشافى و المفلتح و النخبه و علم اليقين و عين اليقين و ... در سال 1091 در كاشان وفات نمود. الكنى و الالقاب، ج 2، ص 523- 521.
    [68] ( 2). علم اليقين، ج 1، ص 582.
    [69] ( 3). همان.
    [70] ( 1). سبل الهدى و الرشاد، ج 10، ص 48.
    [71] ( 2). جن/ 9- 8.
    [72] ( 3). الطبقات الكبرى، ج 1، ص 167.
    [73] ( 1). الكافى، ج 1، ص 448، ح 27.
    [74] ( 2). كشف الغمه، ج 1، ص 15.
    [75] ( 1). علاء الدين بن مغلطاى بن قليج بن عبد اللّه البكجرى القاهرى الحنفى نسب‏دانى بود كه آگاه به فنون حديث بود و صاحب مولفات فراوانى است من‏جمله: شرح البخارى و السيرة النبوية.
    او در سال 761 وفات يافت. رك: الكنى و الالقاب، ج 2، ص 663.
    [76] ( 2). مناقب آل ابى طالب، ج 1، ص 149.
    [77] ( 3). ابو نعيم احمد بن عبد اللّه الاصفهانى( 336- 430) جد بزرگ او، مهران، مسلمان شد و او را مادرش حميده دختر ابو نعيم در اصفهان به دنيا آورد. او از پدرش عبد اللّه بن احمد( م 365) علم آموخت و براى پسرش از بزرگان و عالمان آن عصر از شام و بغداد و واسط و نيشابور استاد گرفت. ابو نعيم از مشايخ در سال 344 استماع نمود و سپس به سرزمين‏هاى زيادى در سال 356 سفر كرد از جمله به بغداد و كوفه و بصره و مكه و نيشابور. او مؤلفات بسيارى دارد من‏جمله حلية الاولياء، الاربعين كه احاديث امام مهدى را در آن گرد آورد.
    منقبة المطهرين و مرتبة الطيبين، ما نزل من القرآن فى امير المؤمنين. شيخ محمد تقى مجلسى از ذريه و اولاد او است. ابو نعيم در اصفهان وفات نمود و در محله درب الشيخ ابو مسعود دفن شد و بر قبرش نوشتند:« قال رسول اللّه مكتوب على ساق العرش، لا اله الا اللّه وحده لا شريك له محمد بن عبد اللّه عبدى و رسولى ايدته بعلى بن ابى طالب ...»
    [78] ( 1). ذخائر العقبى، ص 59.
    [79] ( 2). سبل الهدى و الرشاد، ج 1، ص 367.
    [80] ( 3). ابو الفرج عبد الرحمن بن على بن محمد البكرى الحنبلى داراى مولفات فراوانى است من‏جمله الردّ على المتعصب العنيد المانع عن لعن يزيد كه اين كتاب رد بر كتاب عبد المغيث بن زهير الحنبلى است كه در كتابى در فضايل يزيد نوشته. ابن جوزى در بغداد در سال 597 وفات نمود.
    او اشعار زيبايى دارد من‏جمله:
      اقسمت بالله و آلائه‏   اليه القى بها ربّى‏  
    قسم به خدا و اللّه و تمام نعمت‏هايش كه با آن به سوى پروردگارم در شتابم او را ملاقات خواهم كرد.
      ان على بن ابى طالب‏   امام اهل الشرق و الغرب‏  
    همانا على امام اهل شرق و غرب است.
      من لم يكن مذهبه مذهبى‏   فانّه انجس من كلب‏  
    اگر كسى مذهب و روشش همانند مذهب من نباشد از سگ نجس‏تر است. رك: الكنى و الالقاب، ج 1، ص 298- 297.

    نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : جمعه 22 دی 1396 ساعت: 2:02
    برچسب‌ها :
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها